
به نام اوکه پدرومادرراآفرید
سلام به همه خواهروبرادرهای گلم
امیدوارم که حالتون خوب باشه وهمیشه درزیرسایه پدرومادرتون باشیدودرطول زندگی موفق وپیروز.![]()
امروزنه حرفی ازپدرونه حرفی ازمادرنداشتن می زنم امروزاومدم آپ کنم وبا همه خواهروبرادرای خوبم
خداحافظی کنم ![]()
شماهمه سرگذشت یک دختره ۱۵ساله روخوندیدودیدیدازاول زندگیش فقط باسختی ودردورنج شروع
شدوباهمون هاهم به پایان میرسه.نمی دونم چی بگم وازچی تعریف کنم ازکجاشروع کنم وچه کارکنم؟
آره دختری تنهابعدازچندین وقت خواهروبرادرای جدیدی پیداکردامانتوانست همیشه بااونابمونه وبراشون
درده دل کنه چون خداوندخواسته این دخترهمیشه ودرهمه مراحل زندگیش تنهاوبی کس باشه![]()
![]()
فکرکنم دیگه زیاددارم حرف می زنم همه فکرمی کنن من بیماریه روانی گرفتم(یعنی دیوونه شدم)اما
به ارواح خاک عزیزام من هیچ طورم نیست اماچرادکتراوهمه میگن من افسرده شدم مگه افسردگی
اینه که نخندی.آخه مگه هرکی می خنده سالمه نمی دونم چی میگن امادیگه هم مهم نیست
دیگه وقت رفتن است ومن بایدباهمه خواهروبرادرای گلم خداحافظی کنم گرچه خیلی سخته اماچاره ای
نیست .همتونو دوست دارم.وهمیشه براتون دعامی کنم گرچه خداوندمنودوست نداره ولی من..........
من وبلاگموحذف نمی کنم چون دفتری ازخاطرات من باهمه خواهروبرادرای عزیزم است ![]()
دیگه نمی تونم صحبت کنم فقط یه خواهش برام دعاکنید![]()
![]()
هرکی پسوردوبلاگموخواست ازالهه سوتی گیران بگیره
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ![]()


سلام ![]()
يارب چه چشمه ايست محبت مادر ، كه من از آن يك قطره آب خوردم و دريا گريستم........
الان كه خوب فكر ميكنم به اين نتيجه ميرسم كه اگه دل نبود اين انسان چه چيزي رو مي تونست با سنگ مقايسه كنه ! اگه خزان نبود چطور ميتونست دل خودش رو به مهمونيه غنچه ببره ! اگه جدايي نبود چطور مي تونست فاصله ها رو معني كند ! اگه ديوارنبود چطور ميتونست زشتي ها رو پنهان كنه!
اگه پدر نبود چطور مي تونست سختي ها رو تحمل كنه و اگه مادر نبود چطور مي تونست زيبايي رو بفهمه! آري زيبايي كه با به زبون آوردنش انسان رو ياد خدا و مادر مي ندازه. مادر .... كه هر وقت آدم به عظمت و گذشتش فكر ميكنه ، به حق خودش رو بي اندازه حقير و كوچك ميبينه . گذشته ي خودش رو مي بينه كه ضعيف و ناتوان در گهواره خوابيده و گاه و بي گاه ناله سر ميده و خواب شيرين رو از اون موجود دوست داشتني مي گيره ولي او با يك دنيا بزرگواري گهواره رو تا خود صبح تكون ميده و از نازك ترين تار هاي دلش برات لالايي مي خونه .
تا به حال به اين فكر كردي كه چرا مادر، با دونه دونه اشكاش تو رو سيراب ميكنه و از تشنگي در اين كوير بي پايان نجاتت ميده! و تمام لحظات جووني و زيبايش رو نثار تو ميكنه ؟
آيا تا به حال به اين فكر كردي كه چطور ميشه اون رنج ها و درد ها و اون همه بخشندگي رو جبران كرد ؟
الان فقط ميتونم بگم ... اي آنكه وجودم از توست و روحم به خاطر تو، مرا بسوي سرزمين عشق ببر . پرواز را به من بياموز تا در اوج صفحه ي آبي آسمان پرواز كنم .
اي مادر دستهاي مهر بانت را دراز كن و دستهاي سرد مرا لمس كن كه اكنون به سوي تو اي انتهاي بي انتها پرواز كنم .
مي خواهم فاتح قله ي زيبايي و دوستي باشم ، مرا ياري كن ، ياريم كن و در زندگي الهام بخش من باش .
هرگز اندرز هاي گرانبهاي تو را از ياد نمي برم و سخنان دلنشينت را چون گوهر گرانبهايي آويزه ي هوش و گوش دارم
دستهاي پر مهرت را مي بوسم امامن کدامین دستهاراببوسم؟![]()
کدام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان دلم گرفته بیا خسته شدم
مامان برای کی درده دل کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان بیاکمکم کن ![]()
دوباره دارم برمی گردم به نیلوفرقبلی.نیلوفرتنهاوغمگین ولی دیگه دسته خودم نیست.![]()
![]()
![]()
که چراغافل ازاحوال دل خویشتنم
سلام
بازم میادبه وبلاگه من ومی بینیددوباره حرف غم انگیزی زدم وبه خاطراینکه غمگین نشین زودمی
ریدوکمکم نمی کنیدیاحتی بعضی هاتون که اصلا"منوفراموش کردین مخصوصا"خواهرهای قدیمیه من.
این دفعه نمی دونستم چی بنویسم به همین خاطراومدم ازنظراته همه شماخواهرهاوبرادرای عزیزم
استفاده کنم.
لطفا"بگیدچی بنویسم وموضوع وبلاگم برای همیشه چی باشه.
راستی بیتابامن اشتی کردولی ..........................................................
یه خواهشم ازهمه شماهادارم واون این هست که برای بیتادعاکنیدچون بیماراست وبه دعای همه
شمانیازدارد.خداونداین دفعه هم که من کسی رودوست داشتم می خوادازم بگیره اخه دیگه چه کنم؟
منتظره حرفهای قشنگتون هستم. دعایادتون نره.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام
خوبین خواهروبرادرای عزیزم؟
چه خبرا؟چه کاراکردین؟عیدتون خوب بود؟کجاهارفتین؟۱۳به درچه طوربود؟
بازم مثل همیشه موندم چی بنویسم وچه کارکنم.![]()
ولی می خوام درمورده چندروزه تعطیلیه عیدبنویسم.
ازاول تا۷فروردین کرمان بودیم وبعدم رفتیم شمال وصبح ۱۴رسیدیم تهران
وتاشب ساعت۱۰:۵۰تهران بودم برای بدرقه بیتا.
بیتاکه پروازکردماهم با خانواده اونابرگشتیم کرمان ومن از۱۶فروردین رفتم
مدرسه.خیلی خوش گذشت و۱۳به درمن پیشه خالم بودم وبابچه های
اونارفتیم گردش وخیلی خیلی خیلیییییی خوش گذشت.
راستی ۱خبره خوب دارم و۲تاخبره بدبراتون دارم.
۱-بیتادیشب ساعت۱۰:۳۰برگشت.ولی ........................
بد:۱-بیتاهنوزبامن آشتی نکرده ومن دیگه خیلی خسته شدم.
۲-دایه بیتافوت کرده.وجایه خالیه اون ولی این هست که کسی استقباله
بیتانرفت به غیرازباباش وپسرعموش.
لطفا"براشون فاتحه بخونید.![]()
همتون دوست دارم منتظرنظراته تون هستم.
چی بگم که خیلی تنهام می دونی یاری ندارم
چی بگم که غیره غصه
دیگه دلداری ندارم
هیچ کسی پانمی ذاره به سراچه خیالم
هیچ کسی ندادجوابه این سواله بی جوابم![]()
هرکی اومددو سه روزی ازدلم بازیچه ای ساخت
دله من مثل عروسک
ساده بود دل به دلش باخت
گله وگلایه ای نیست بی وفایی رسم عشقه
عاشقاتنهامی مونن تنهایی مرامه عشقه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عیدیه من به همه خواهروبرادرای گلم.دوستون دارم.
بدون هیچ مقدمه ای حرفامومی زنم چون خیلی تنهام خیلی دلتنگم.
داداشاوخواهرهای عزیزم من دیگه نمی تونم تحمل کنم هردفعه که می خوام خوب بشم ولی نمیشه من
این وبلاگ بوجوداوردم که حرفهای دلموبزنم ودرددل کنم ولی ......................................
من درپست قبلی نوشته بودم ساله ۱۳۸۵=؟ وهرکدومتون جواب این علامت سوال چیزی دادید بیتا(الهه
سوتی گیران)گفت من وبلفی.من ازاین حرف خیلی خوشحال شدم.انگارکه ساله ۱۳۸۵داره باخوبی برام
شروع میشه.واین اتفاق افتادومن بااونارفتم خونه خالش وهفت سین انداختیم .اماکاش نرفته بودم.
بیتا پنجشنبه آخرسال۱۳۸۴همراه مااومدبم وعزیزای منودیدومنم اونوبه همه نشون دادم.بیتایک سگ داره
به نام بلفی اون بلفی خیلی دوست داره حتی بیشترازباباومامانش.اما اون بخاطراسرارهای
باباومامانش وداداش علی ومحمدهمراه من اومدبم .وکلیدخونشونودادبه دخترخالش که به بلفی غذابده
ومواظبش باشه چون خالش اجازه نمیده که سگ ببرن توخونشون.ماباهم رفتیم بم وظهرجمعه
برگشتیم.برای من که خیلی خوش گذشت ولی نمی دونم برای اون خوش گذشت یانه؟
دخترخالش بلفی برده حمام وبدون اینکه خشکش کنه بردش بیرون وبلفی سرماخورده زمانی که
مابرگشتیم واون فهمیدخیلی ناراحت شدبه من چیزی نگفت چون من خودم همش درحال گریه کردن
بودم ولی هرچی که ازدهنش دراومدبه دخترخالش وهمه گفت.امابالاخره اروم شدوبابلفی رفت توی
اتاقش.اون هرروزازش به خوبی مواظبت می کردونمی گذاشت بدتربشه.
دوشنبه عصرکه همه دعوت بودن خونه خالش اون بلفی بردحمام وخودشم رفت خونه دوستش که
وسایلشوبگیره.بعدبه پسرعموش که اونم قبلا"سگ داشت گفت که بلفی ببره دکترببینه چطورشه.من
وهمه بچه هاباهم اونوبردیم پیشه دکترش.ولی دکترخودش نبودوپرستاری که اونجابودبه بلفی آمپول
زدوبلفی ساکت شداومدیم دادیم بلفی به بیتا.ولی..........................................................
بیتاهرچی بابلفی بازی می کردوبهش می گفت کاری انجام بده اون اصلا"توجهی نمی کرد.اشکان
(پسرعموش)گفت بخاطره آمپوله چندساعت صبرکن خوب میشه.همه رفتیم تواتاق وبلفی توی
راهروموند.
اهنگ سال۱۳۸۵به صدادراومدوبیتاباشوروذوق فراوان بلندشدرفت به طرفه بلفی که همه براش خندیدن
وگفتن توحیوان پرستی بچه.اول بایدباباومامانتوببوسی.امااون مثل همیشه کاره خودشوکردورفت به طرفه
بلفی.اماهرچی بلفی صدامی زداون جوابی نمی دادهمه مااونومسخره کردیم وگفتیم بلفی تحویلت
نمی گیره.رفت جلوتردیدکه بلفی چشماش بسته است زمانی بقلش کرددیداون مرده ماهمه که داشتیم
به همدیگه تبریک می گفتیم یه دفعه دیدیم بیتادادزدوگفت بابابیابلفیم مرده.همه رفتیم ودیدیم بلفی
مرده.همه خیلی ناراحت شدن وخالش بیتاگرفت توبغلش وگفت خاله اروم باش شایدمرگش فرارسیده
بود.امااون اصلا"توجه نکرد.می خواستن بلفی ببرن که دیگه اونو نبینه .امااون بلفی ازدستشون گرفت
وخونشون که همون نزدیکی هابودرفت وتمامه درهای خونه قفل کردوتاصبح نه جواب موبایل ونه تلفن ونه
ایکفون داد.ساعت های ۱۲بودکه باباش خیلی نگران شده بودرفت درخونه والتماس می کردکه
بیتادربازکنه اماهیچ فایده ای نداشت.اون حالش بدشدوبردیمش دکتر.دکترهم بستریش کردوگفت فشاره
عصبیه زیادی بهش اومده.محیط دورش اروم کنید.
همه اومدیم خونه وتاصبح کنارش نشستیم.وهیچ خبری هم ازبیتانداشتیم.صبح که شدمامانه بیتارفت
درخونشون وگفت بیتابیابیرون دیگه بابات مریض شده اون داره می میره.درهمین حین بیتادرحالی که
چشماش ازاشک پربودوتمامه صورت وچشماش قرمزشده بودوبلفی دستش بوداومدپایین وگفت باباچی
شده؟
اون اومدپیشه باباش وباباشوصدازدوگفت بابابلندشومن دیگه نمی خوام ازشماجداشم.من می دونم اون
تصادف تقصیره شمانبوده.ولی بابااین حق به من بده که نتونم باشماهاخوب باشم.اوناباهم گریه کردن
وبلندبلندحرف زدن.
بیتاگفت بابایه خواهش دارم.من برای اولین بارهست که ازشماخواهش می کنم چون من همیشه می
گفتم بایداین کارانجام بدین ولی الان یه خواهش دارم که بلفی کناره خودم جایی که من بایددراینده خاک
بشم خاک کنید.اوناهم قبول کردن وهمه رفتیم بلفی خاک کردیم .
وآخرین حرفی هم که بیتابه من زدگفت نیلوفرامیدوارم ساله خوبی داشته باشی گرچه ساله من بدون
بلفی سیاه هست. امابرای تودعامی کنم ساله خوبی داشته باشی وتوباعث مرگه بلفی ومریضیه بابام
شدی.
وازاون شب دیگه بامن حرف نزدوگفت من کسی به نام نیلوفرنمی شناسم.حتی زنگ می زدم مثل یه
ادم معمولی بامن برخوردمی کردوتوخونشونم منوتحویل نمی گیره.
بیتامی دونم میای وبه وبلاگه من سرمی زنی ولی بیتاجان به خدابه ارواح خاک عزیزام تقصیره من
نبوداگه هم فکرمی کنی بوده من معذرت می خوام غلط کردم.
بیتامن خیلی تورودوست دارم خواهش می کنم تنهام نذار.من دیگه طاقت سختی ندارم .
بیتامن دلتنگم ازدوریه تو.بیتادستای گرم ومهربونتودوباره به من ببخش.
بیتاخواهش می کنم بامن آشتی کن.
ازهمه خواهروبرادرای خوبم می خوام که شماهم ازاون بخواهین که بامن آشتی کنه .
خواهش می کنم کمکم کنید.
وبلاگه بیتا(الهه سوتی گیران)جزپیوندام هست.
کمکم کنید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به یادآن همه خوبان که عاشقانه سفرکردند
سلام
چندروزبودداشتم فکرمی کردم چی بنویسم .ازهرکی هم که می رسیدم می گفت درمورده سال
جدیدبنویس امامن هیچ وقت درمورده هیچ فصل وهیچ سال وماهی مطلب ننوشتم ونمی دونستم چی
بنویسم امادیدم من که بایدبالاخره آپ کنم پس شروع کنم به نوشتن.
نمی دونم امسال ساله چی هست وآیاساله خوبی برام میشه یانه.الان ۳سال هست که بدون
باباومامانم سفره هفت سین می اندازم تنهابایاده اون عزیزام.ساله اولی که زلزله شده بودهمه می
گفتن که بمی هاعیدندارن حتی خواننده هاهم می خوندن امامن اصلا"اینوقبول نداشتم وازهمون ساله
اولم سفره هفت سین انداختم وهیچ توجهی به حرفه بقیه نکردم گرچه توی فامیلمون پخش شده بودکه
نیلوفرباباومامانش فوت شدن ولی هفت سین انداخته این دخترخیلی کاره بدی کرده حداقل می بایست
یک سال صبرکنه که ازمرگه باباومامانش می گذشت.وهزاران ازاین حرف
ها........................................
من آخرین پنجشنبه سال ۱۳۸۴رفتم پیش عزیزام ومامان وباباوخواهره جدیدموبهشون نشون دادم من
همیشه آخرین پنجشنبه های سال خیلی دلم میگیره اینقدراحساسه تنهایی ویتیمی می کنم که دیگه
حتی ازهمه وازخودم بدم میادمن پنجشنبه خیلی گریه کردم اصلا"نمی تونستم جلوی
خودموبگیرم.درسته کاره خیلی بدی کردم ولی اصلا"دسته خودم نبودهمین جوری اشکام می
ریخت.همه اومدن منوساکت کنن ولی به خدااصلا"دسته خودم نبودواینجاازبیتا(الهه سوتی گیران)معذرت
می خوام که حرفشوگوش نکردم بیتاجان خیلی ممنون ازاینکه همراه من اومدی بم ومن واقوامه
منوسرافرازکردی.راستی بیتامن یه عذرخواهی ازطرفه مربیان پرورشگاه وبقیه بزرگترهاازتودارم زیادبه
حرفشون توجه نکن ببخشیداگه چیزی گفتن.
داداش علی شمابهترین دوست.برادر.وهمراه ویاره من دراین مدت بودیدشماتنهاکسی بودیدکه
منوتنهانذاشتیدودرهمه جاراهنمایی وکمکم کردی.نمی دونم چطوری ازتون تشکرکنم ولی خیلی آدمه
خوبی هستین.دوستون دارم.
بقیه دوستام وخواهروبرادرای عزیزم که بعضی مواقع به من سرمی زنیدوبعضی موقعهامنوفراموش می
کنیدساله نوشماهاهم مبارک باشه ساله خوبی داشته باشین.
دیگه نمی دونم چی بگم همتونو دوست دارم امیدوارم سالی پرازشادی ونشاط درکناره خانوادتون داشته
باشید.دعای همیشه من درسال جدیداین هست که هیچ وقت زلزله نشه وهیچ بچه ای ازباباومامانش
جدانشه.
من ساله۱۳۸۳خودم وعروسکی که مامانم برام گرفته بودهفت سین انداختم.
۱۳۸۴=خودم باقبرعموم باهم هفت سین انداختیم.
۱۳۸۵=؟
همتون دوست دارم راستی الانا دیگه وقت روبوسیه همتونومی بوسم
خیلی احساسه تنهایی ودلتنگی می کنم .کی میشه من یه ساله جدیدوبرم پیشه عزیزام هفت سین
بندازم.واونابهم عیدی بدن.راستی۳فروردین خاله بیتاخواهرخودم نذری میدن .همتون منزل خودتون
هست.یعنی من دارم دعوت می کنم اوناخبرندارن.ازهموتون می خوام که براشون دعاکنیدکه نذرشون
قبول بشه چون مامانه بیتاخیلی ناراحته نمی دونم چراولی خیلی هم دوست دارم بدونم برای چی .این
نذری به خاطره بیتاهست اوناهرسال آخرماه صفرنذرشونومیدن.بیتاخیلی دوست دارم وازخدامی خوام
این نذری که مامان وبابات برای توانجام میدن هرسال قبول بشه وارزوشون برآورده بشه.
راستی نیکی جان تولدت مبارک انشاا..۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰وبیشترزنده وسرافرازباشی وساله خوبی داشته باشی.
همتون دوست دارم منتظر
گاهي نوشتن چه دشوار است و گاهي گفتن چه احمقانهِ
گاهي دو بال مي خواهم ، گاهي يک خط شعر و گاه يک عشق
گاهي نفسم مي گيرد و قلبم چنان به ديواره مي کوبد که گويا عاشق ست
گاهي قلبم ديوانه وار مي تپد ؛ گاهي به انتظار نفسهايي، نفسهايم به شماره مي افتد ؛ من گاهي عاشق مي شوم
گاهي سنگدل مي شوم و ستيزه جو و گاهي دامنم مريم وار پناه امنيست
گاهي من عاشق مي شوم و گاهي دلم از عاشق مي گيرد
گاهي بر او عشق مي ورزم چرا که معشوق اويم و گاهي دلگيرم از معشوقي
گاهي در سرم سودايي است ، گاهي ابر و باد و غروب ، گاهي خورشيد و دريا و طلوع نفسم را بند مي آورد و نيمه روشن دلگير غروب قلبم رامي گيرد ، گويا عاشقم
گاهي شب مرا به سکوت وا مي دارد گويا دلشکسته ام
گاهي نسيمي از لابه لاي برگهاي سبز دلم را مي لرزاند ، گاهي اضطرابي غريب مرا در بر مي کشد
گاهي عشق را به آغوش مي کشم و گاهي سنگدلانه عاشقي را مي کشم
گاهي خود را به بندي از عشق مي آويزم و گاهي روي از هر عاشقي مي گردانم
من تنها گاهي عاشقم يا گاهي بي عشق ؟؟
گاهي به بوي نم باراني دلخوشم ،گاهي دنيا قفسي است براي من
گاهي دلخوشم و گاهي مجنون سفر
من تنها گاهي دلخوشم يا گاهي بي قرار؟؟
گاهي روح من روح حقيرو آلوده ي عابري را در درياي عميق خويش مي شويد و گاهي چون قطره ي روغني درآب تن به اتحاد نمي دهد
من گاهي خداگونه مغرورم و گاهي به نرمي يک بيد تازه به اشاره ی سر انگشت کودکي خم مي شوم
گاهي براي رضايت قلبم به اشاره اي مي دوم و گاهي تن به تکاني براي آب زحمت نمي دهم
من تنها گاهي حرکت مي کنم يا گاهي مي ايستم؟؟
گاهي خود را به دستان بي رحم دلهايي مي سپارم که به سنگسار من دل بسته اند، زيرا که من گاهي کافرم
گاهي منصوروار به پاي دار مي روم و گاهي هزار منصور در من به سکوتي عظيم مي نشينند
گاهي آسمان و زمين به نام من افراشته است و گاهي به آرامي در جوي کثيفي از فراموشي و تاريکي مي خزم
من تنها گاهي ... يا گاهي... ؟؟
این متن خودم نگفتم ولی توی دفترخاطراته یکی ازدوستانم خوندم وخیلی خوشم اومدبه همین خاطر
نوشتم توی وبلاگم که دوستانه دیگه هم بخونن.
سلامی به قاصدکهای خبررسان![]()
تولدم گذشت امابعضی ازداداشام وخواهرهای
عزیزم بهم تبریک نگفتن.کادوی تولدهمه
شمابه من جواب ۳سوالی بودکه پرسیده بودم
اسم این عزیزان می گم که اگرزمانی به وبلاگه من سرزدندبرن برای پست
قبلی کامنت بذارن چون هنوزمنتظرشون هستم.
داداش محمد(مشقی).داداش محمدوپسرنازش کیاوش کوچلو.داداش رفا
خواهرسوده.صدری.سوزان.سحر.پریسا.
منتظرتون هستم یارهای همیشگیه من.
خواهرم عمل کردوعملش باموفقیت بود![]()
اون خوب شدومن ازخداوازهمه
شماخواهرام وبرادرام تشکرمی کنم.![]()
![]()
اینم حرفی ازدل من:![]()
مسافر غریب من ... جاده زندگیت کجاست .. بگو که مقصدت دل ... تو خونه فرشته هاست ... چه قصه ها گفتی برام از روزگار لعنتی ... گفتی دیگه خسته شدم .. از عشقای دروغکی .. سفر یه جور شکایته به خنده های دیگرون .. چی من دلم میخواست بگه ... بمون ... بمون ... کنار من بمووووون ...
حرفهای من ، هنوز ناتمام .. تا نگاه میکنم وقت رفتنه ... بازهم همون حکایت همیشگی .. شاید پیش از اون که باخبر بشم ... لحظه عظیمت تو آغاز میشود...
تو کوله بار خستگی که پر شده از خاطره ... یه قلبی هست که میشکنه ... ؟؟؟ بهونه میکنه دلت .. این روزها از نگاه تو ..بهت میگه یه حس کور ... از این بیچاره دل بکن .. از این بیچاره دل بکن ...دیو فریب سرنوشت میخواد تو رو جدا کنه ، یکی میگه کاشکی نره ... منم میگم خداکنه .. منم میگم .. خداکنه
![]()
![]()
انتظار تو فقط مال منه
سهم من از تو افسوس تو را نداشتنه
همه با همديگه هستند
همه خيلي ها را دارند
يكي هست كه وقت گريه سر رو شونه هاش بزارن
ولي من از همه دنيا تو را داشتم ، تو را داشتم
وقتي گريه مي كردم سر رو شونت ميگذاشتم
همه تنهايي ها مال من بود، مال من بود
هر چي با همديگه بوديم واسه من خيلي كم بود
بودن تو جرات پرواز براي اين بال شكسته است
داشتن تو لذت لبخند
صداي اين لبهاي بسته است
دارم از عطش مي ميرم
ابر من كجا مي باري
تن من خشكيد و پوسيد
تو به سبزه ها مي باري
انتظار تو فقط مال منه
سهم من از تو افسوس تو را نداشتنه
همه با همديگه هستند
همه خيلي ها را دارند
يكي هست كه وقت گريه سر رو شونه هاش بزارن
ولي من از همه دنيا تو را داشتم ، تو را داشتم
وقتي گريه مي كردم سر رو شونت ميگذاشتم
همه تنهايي ها مال من بود مال من بود
هر چي با همديگه بوديم واسه من خيلي كم بود
سلامی گرمیه آفتاب وبه مهربانیه همه خواهروبرادرای عزیزم.
امروزروزتولدم هست ونمی دونم چی بگم وچه کارکنم اولین نفراتی که بهم تبریک
گفتند
خواهرم(ن وس)بودندمن هیچی بلدنیستم بگم مثل همه شماهاشعرهای قشنگ
ومطالب جالب .وطبع شاعری هم ندارم.
من ۲۰بهمن سال۱۳۶۹دربم بدنیاآمدم وامروز۱۵سالم
تمام می شودووارد۱۶سالگی می شوم وازخداوندمی خوام که زندگی باشادی
ونشاط به من بدهد وهمه غمهاودردهاروازمن دورکنه.من روزه تولدخودم تصمیم به
خوب شدن گرفتم امابه کمک خواهرم وداداش عزیزم آقامرتضی ازاصفهان که خیلی
دوست داشت من دوباره بنویسم .
دیگه بسه ازخودم حرف زدن دارم لوس میشم دیگه![]()
داداش محمدتولدت مبارک نمی دونم بازم چی بگم بهتون فقط میگم تولدتون مبارک
امیدوارم که همیشه ودرهمه مراحل زندگی وبخصوص درس موفق وسربلندباشید.
کادوی تولدمن به شماهمون قولی که داده بودم که کارنامه ترم اول بذارم تاشماببینید
ممکنه هیچ ارزشی نداشته باشه ولی چون قول داده بودم می خواستم
قولمواجراکنم(نه مثل شمابدقول باشم
)من ۴روزهست کارنامه گرفتم امانیومدم
بگم چون من هیچ کادویی نداشتم می خواستم این کادوبهتون بدم.امیدوارم که
خوشتون بیادراستی داداشی معدل سال اول شماچندبوده؟![]()
کادوی تولدمن به شماتبریک گفتن بایک شاخه گل پرازمحبت ومهربانی
ویه
.
دوستتون دارم
اگرزمانی تولدگرفتیدومن نبودم درسالهای آینده خوشحال میشم
که درتولدیادمن باشید.بازم میگم دوستتون دارم.تولدتون مبارک.
ازهمه خواهروبرادرام ممنونم که بامن بودیدومنوتنهانذاشتید.تومراسم محرم برای
سلامتی دوباره خواهرم دعاکنیدمحتاج است به دعای شما.اون یکشنبه عمل داره
دعایادتون نره.راستی اون ازمن خواسته که قبل ازعمل بهش کمک کنم به نظرتون چه
کارکنم؟![]()
این آخرین امیددرموردبیماریش هست این دفعه سوم هست که عمل میکنه
دعاکنیدباموفقیت باشه.![]()
ودرآخرازداداش رفاتشکرمی کنم که کمک من کردن که این اهنگ بذارم تووبلاگم.![]()
وخواهرم سوزان کجاییی ؟چه کارمی کنی؟حالی نمی پرسی؟رفتی منوتنهاگذاشتی
عزیزم.حداقل بیابگوبهم سالمی وطوریت نیست.دوست دارم![]()
![]()
![]()
منتظرکامنت همتون هستم باجواب ۳سوال.
۱-تاریخ تولدتون کی هست؟
۲-معدل سال اولدبیرستانتون چندبوده است؟
۳-نظرتون درمورده معدل من چیست فکرنکنیدمن تنبلم روزامتحان فیزیک حالم بدشده
بودببخشید؟
نام درس نمره ترم
دینی ۲۰
فیزیک ۱۹.۵۰
ریاضی ۲۰
عربی ۲۰
شیمی ۲۰
زبان فارسی ۲۰
ادبیات فارسی ۲۰
زیست ۲۰
زبان خارجه ۲۰
مطالعات اجتماعی ۲۰
تربیت بدنی ۲۰
پژوهش ۱۹.۷۵
کاربارایانه ۲۰
ریاضی تکمیلی ۲۰
انضباط ۲۰
معدل کل:۱۹.۹۷
۳درس کاربارایانه وپژوهش وریاضی تکمیلی جزمعدل حساب نیست![]()
دوستتون دارم.لطفا"بخونیدکامل بعدنظربدیدمثل داداش محمدنباشید
داداشی این دفعه بخاطرمن بخون.خواهش می کنم.![]()
![]()
![]()
![]()
ایناهم تقدیم به همتون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دعابرای خواهرم یادتون نره اون خیلی ناامیدهست دعاکنید
من دارم میرم ولی خیلی ناراحت وغمگین منودارن می برن من نمی خوام
شماهاروتنهابذارم.
دیگه خسته شدم چندروزبودکه خیلی تنهابودم نه کامپیوترداشتم نه کسی بهم
سرمی زدنه کسی بهم زنگ می زدخیلی تنهابودم خیلی........................
دیروزدیگه برای همیشه تصمیم گرفتم که بمیرم وراحت بشم چون نه کسی
منودوست داره ونه کسی به فکرمن هست عموموازدست دادم عمویه جدید
پیداکردم باباومامانمو ازدست دادم ولی باباومامانه جدیدپیداکردم خواهروبرادر
نداشتم خواهروبرادرجدیدپیداکردم وبه خودم گفتم که من یه خانواده جدیدپیداکردم
بایدبااونازندگی کنم واخلاقموخوب کنم.من این تصمیموگرفتم که تبدیل بشم به
نیلوشادولی نشدچون همه منوتنهاگذاشتن ورفتن.عموم دیگه ماله من نیست
عموکسی دیگه شده عمودیگه ندارم.بابام داره میره تاچندماهی ودیگه هم نمیادومن
تنهام.مامانم سرش خیلی شلوغ شده وکارخیلی زیادی داره خواهروبرادرام همشون
سرگرم زندگی ومشکلاته خودشون هستن من موندم وهزاران غم واندوه دیروزتولد
خواهرم بودساعت۷صبح زمانی که می رفتم مدرسه بهش زنگ زدم وتبریک گفتم
امااون ازخواب بیدارشدوزیادمنوتحویل نگرفت ولی من می خواستم اولین نفرباشم که
بهش تبریک می گم دیگه مهم نیست برام هیچ چیز.همه منوتنهاگذاشتن دکترم گفت
اگه قرصاتونخوری برای همیشه تویه اتاق زندانیت می کنیم ودیگه هم هیچ کس
باهات خوب نیست منم قبول کردم وگفتم باشه من قبول دارم من اگه یه جازندانی
باشم خیلی بهتره.من به همه قول دادم که دیگه اسم خودکشی ومرگ نبرم ولی به
شرط اینکه منو تنهانذاریدمن به قولم عمل کردم ولی هیچ کس به قولش عمل نکرد .
دیروزوقتی ازمدرسه برگشتم نهارخوردم ورفتم تواتاقم ودیگه نیومدم بیرون عموم وزن
عموم رفتن بیرون برای خریدمن تنهابودم توخونه وازتنهایی خودم استفاده کردم ورفتم
دستشویی ودراونجاگرفتم رگ دستموزدم بعدازاین کارم دیگه هیچ چیزنفهمیدم
وافتادم روی زمین دیگه هیچ چیزنفهمیدم تااینکه یه دفعه دیدم توبغل بابام هستم
وداره به من سرم وصل می کنه چشماموبازکردم ودیدم که هنوززنده هستم خیلی
ناراحت شدم وهمون موقع زدم زیر گریه وگفتم خدایابسه دیگه کارموتمام کن سرم
کشیدم ودیگه نذاشتم کسی بهم سرم وصل کنه همه رو ازخودم دورکردم بعدبابام گفت
باشه هرجورراحتی ولی من نمی رم سفربخاطرتومی مونم خواهرتم فرداصبح داره
میادالانم خیلی نگرانت هست می خواهی باهاش صحبت کنی روزه تولدشه
ناراحتش نکن کادوتولدتوبه اون این هست که الان ارام باشی وبذاری ماکارمونوبکنیم
منه احمقم قبول کردم وبعدباخواهرم حرف زدم اون برام جک گفت وباهم خندیدیم
بعددیگه خواب رفتم بدون اینکه بااون خداحافظی کنم.
صبحی ساعت۷:۳۰رسیدکرمان ومارفتیم دنبالش اونورسوندیم خونشون ومن بابقیه
رفتم بم پیش عزیزام الانم یه ۳۰دقیقه هست که رسیدیم ومن اومدم اپ کنم وباهمه
خداحافظی کنم حتی یه اف هم نداشتم حتی یکی به همین دلیل می گم من تنهام
عموی عزیزم خداحافظ امیدوارم که به ارزوتون برسید
داداشای عزیزم خداحافظ نیلورفت وشماهاهم دیگه ناراحت وغمگین نیستین
خواهرای عزیزم خداحافظ دعاکنیدبمیرم من بالاخره این کاروبه پایان می رسونم
باباومامانه عزیزم نمی دونم چی بگم ولی خیلی دوستتون دارم ممنون که بامن بودید
داداش علی شمااولین داداشم بودیدمن به شماقول دادم که دیگه این کارونکنم ولی
من خیلی تنهام داداشی چراخدانمی ذاره من بمیرم؟چرابایداین قدرزجربکشم
چراهردفعه به داروهام اضافه میشه؟
خواهروبرادرای عزیزم هرکدوم که منوادنکردیدادکنیدچون باهرکدومتون جداگانه کاردارم
خدانگهدارهمه شما دوستتون دارم
امیدوارم که حاله همتون خوب باشه.
ازامروزتصمیم گرفتم که عوض بشم ونیلوغمگین ازبین بره ونیلوتبدیل به شادی و
خنده بشه.امابه کمک شماخواهروبرادرام ودوستام وعموی عزیزم که منو
چندروزی هست تنهاگذاشته.
من می خوام عوض بشم بعداز
۲سال.اماچطوری؟من هرکارکه می کنم نمیشه.کمک
من دلم نمی خوادشماهاهمه بخاطرغمگینی وناراحتی من ازمن دوربشویدوزمانی
که من آن هستم شمازوداف بشید.دلم می خوادازچت کردن بامن ناراحت
نباشید.دلم می خوادهمتون برام اف بذاریدونظربدید.نه من التماس کنم.
داداش محمدوعلی ببخشیدکه ناراحتتون کردم .اخه چون من ازشما
دونفربیشترازبقیه توقع دارم چون من شماهارواولین داداشام می دونم.
داداش جاوید من به عنوان یه خواهرکوچلوی ۱۵ساله همیشه برای شمادعامی کنم
ودوست دارم که همیشه شمارودرمقامات بالاببینم می دونم دیگه نه میایی
جوابموبدی ونه دیگه من خواهرشماهستم امااگه روزی به کمک احتیاج داشتی
وکسی کمکتون نکردحتما"یادمن بیوفتیدومن همیشه براتون دعامی کنم.![]()
عموی عزیزم کجایی ؟چراچندروزه منوتنهاگذاشتی.عموبودن شمابرای من خیلی
خوبه من بدون شمادوباره غمگین میشم خواهش می کنم بیا.
من ممکن تاچندوقتی نتونم آپ کنم پیشاپیش ماه محرم به همه شماعزیزان تسلیت
میگم وامیدوارم که ماه محرم خوبی داشته باشید.برای منم دعاکنید.
داداش محمدجونم وداداش علی عزیزوخواهرخوبم تولدتون بهتون تبریک میگم امیدوارم که
۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
وبیشترعمرکنیدوباعث افتخارهمه وجامعه باشید.
ودر آخرهمتون دوست دارم وخواهش می کنم که بهم کمک کنیدکه نیلوغمگین
تبدیل به نبلوشادبشه.شایدبشه.
یادم ازروزی سیه می ایدوجای نموری
درمیان جنگل بسیاردوری
آخرفصل زمستان بودویکسرهرکجادرزیرباران بود
مثل اینکه هرچه کزکرده به جایی
برنمی آیدصدایی
صف بیاراییده ازهرسوتمشک تیغدارودورکرده
جای دنجی را.
یادآن روزصفابخشان!
مثل اینکه کنده بودن دم تن ازهرچیز
من شدم ازروی این بام سیه
سوی آن خلوت گل آویز
تاگذارم گوشه ای ازقلب خودرااندرآنجا
تاازآنجاگوشه ای ازدلربای خلوت غمناک روزی را
آورم باخود
آه !می گویندچون بگذشت روزی
بگذردهرچیزباآن روز
بازمی گویندخوابی هست کارزندگانی
زان نبایدیادکردن
خاطرخودرا
بی سبب ناشادکردن
برخلاف یاوه ی مردم
پیش چشم من ولیکن
نگذردچیزی بدون سوز
می کشم تصویرآن را
یادمن می آیدازآن روز!
لطفا"کامل بخونیدونظربدیدنه اینکه مثل داداش محمدکه چیزهای زیادنمی خونه
داداش محمدحداقل این دفعه بخون.بقیه دوستام هم همینطور.![]()
بدون هیچ مقدمه ای حرفمومی زنم چون خیلی ناراحتم خیلی
۱-داداش علی اول باشماشروع می کنم چون اولین نفری بودی که بهتون پناه آوردم
من دختری۱۵ساله بیشترنبودم که شمانتونستیدکمکم کنیدخیلی زودجازدید
خیلی زودترازاونی که فکرشومی کردم.درسته من حرف ازخودکشی می زدم اما
جرات نداشتم که به پایان برسونم کارمو.آدمی که قدرت نداره هیچ کاری نمی تونه
بکنه وهمیشه ازهمه کارها عقب می مونه.من میرم داداشی ودیگه هم نمیام
ودرمورده شماودوستانتون حرفی نمی زنم وبرای همیشه به تنهایی خودم ادامه
میدم.نه دیگه تووبلاگم درمورده شماودوستانتون حرفی می زنم ونه دیگه پی ام میدم.
داداش محمدوداداش جاویدهمه این حرفهایی که به داداش علی زدم مربوط به شما
هم می شودشماهم منوتنهاگذاشتیدورفتید.
من خیلی بچه بودم که باباومامانموازدست دادم خیلی بچه بودم اینقدرکه هنوزنمی
دونم بایدچه کاری انجام بدم وچه کاری انجام ندم.من خیلی زودراهنمایانموازدست
دادام.امابازم خداروشکرمی کنم ودوستش دارم چون سرنوشت من این بوده.
اگه من همیشه حرف ازتنهایی وجدایی می زنم چون این دوکلمه همیشه توگوشه
من زمزمه می کنن من کمک می خواستم که اینادیگه توگوشم زمزمه
نکنن.اماشماهانتونستیدکمک کنید.
مگه این خانواده ای که تازه پیداکردم مثل شماهابنده خدانبودن چرااوناجانزدن؟
چراتاآخرین لحظه کناره من هستن وهمیشه بخاطرمن همه کارانجام میدن
من فقط باشماهاچت می کردم وازاین طریق می خواستم کمکم کنیدامانتونستیداین
که کارساده ای بود نمی دونم شایدازنظرمن ساده بود.
اون خانواده همراه من دکتراومدن همراه من بم وبقیه جاهااومدن اززندگی ودخترشون
زدن وبه من رسیدن وقول دادن که همیشه بامن باشن.
من به اوناهم می گفتم که می خوام بمیرم وبرم پیشه باباومامانم ولی اوناراهنماییم
کردن وبرام توضیح دادن وزندگی روبرام معنی کردن ومن قانع شدم وازاین کاردست
برداشتم ودیگه حتی اسمش هم نمی برم.
داداشای عزیزم نیلوفرهمه شمارودوست داشت خیلی ولی
شماهانیلوفررواصلا"دوست نداشتیدوتنهاش گذاشتیدحالاهم طوری نیست من بخاطر
اون کمکی که بهم کردیدواون خانواده پیداکردم ازتون زیادناراحت نیستم ولی این حق
بهم بدیدکه بایدازدستتون ناراحت باشمامایه کم.
درآخراین حرفومی زنم شماداداشای من دل یه بچه یتیم وتنهاخیلی شکستید
ازخدامی خوام که همیشه موفق وسربلندباشیدوهیچ وقت به کمکه کسی
نیازنداشته باشیدوهیچ وقت تنهانباشید.
حالابابقیه دوستام وخواهرام وعموم
شماهاکه همیشه بامن بودیدوتنهام نذاشتیداگه میشه نظربدیدوبگیدبرای بابای
جدیدم چی کادوتولدبخرم؟
اول بهمن تولدبابام هست اگه میشه کمک کنید؟
همتونو دوست دارم.
اول سلام امیدوارم که همه خوب باشید
حرفام خیلی زیادبودامانمی دونم چی شدکه بلگفا ثبت نکردتمام ماجرابم رفتن
وبرگشتنموتعریف کرده بودم امادیگه نشد
حالاخلاصه ای ازحرفام می نویسم
رفتم بم پیش عزیزام وباباومامانه جدیدموبهشون نشون دادم.
رفتم خونمونووارگ بم دیدم ودرارگ بم دوستم شیمادیدم که باباباومامانش بودوخیلی
هم خوشحال.
اون خبرنداشت که من باباومامانموازدست دادم به همین دلیل این سوال ازم
پرسیدومن گریه کردم اونم همراه من گریه کردوتسلیت گفت
به گوسفنداشیرینی وآب دادم
ازبم برگشتم ولی خیلی ناراحت وغمگینم
چون خواهرم به خاطرمن تصادف کرد
عموم ازدستم ناراحت هست
داداش جاویدباهام قهرهسته
باخواهرم به خاطرسگش دعواکردم یعنی دعوانکردم فقط گفتم من ازسگ می ترسم
فقط گفتم اونوازمن دورکن اونم ناراحت شدازاین حرفم
به کمکه همتون احتیاج دارم لطفا"کمکم کنید
باخواهرم صحبت کنید که منوببخشه
به داداش جاویدبگیدمگه من چه کارکردم اگه کاری هم کردم ببخشید
اگه می خواهیدکمکم کنیدهرچه زودتر
خواهش می کنم
سلام امیدوارم که حال همتون خوب باشه
فرداعیدقربان امیدوارم که عیدتون به خوبی بگذرد
منم دارم میرم بم پیش باباومامانم تاگوسفندای
قربونیشون بکشیم.
ازهمه این سوال پرسیدم اماکسی جوابی بهم نداد![]()
می خوام بدونم هرچی به این گوسفندابگی میرن به
بابامامانم میگن یانه؟
دارم میرم بم هم خوشحالم وهم ناراحت.
خوشحالم چون می خوام برم پیش عزیزام![]()
ناراحتم چون نمی خوام جلوی کسی گریه کنم![]()
ولی نمی تونم جلوی اشکام بگیرم![]()
همتون دوست دارم.![]()

جمعه غروب ها دلم می گیره نمی دونم چرا شاید شما هم اینطوری باشید . شاید کمبود چیزی رو کنار خودم
حس می کنم.![]()
یه سری ازهمشهریهایم یه روزجمعه خیلی قشنگ رفتن![]()
همه چیز این ماجرا یه طرف اینم یه طرف که یه حرفی داشت که به من بزنه اینکه : خدا هنوز هم دوست
داراشو خوب گلچین می کنه و خوب می بره . کاش مرگ من هم زیبا باشدامامن هم که خدادوست دارم.![]()
الان که ساعت۳:۲۴عصرجمعه است دارم دلیل کارهامو برای همه میگم
۱-چراتنهاغذامی خورم؟چون من دیگه نمی تونم غذای کسی جزمامانم حدس بزنم.
۲-چراچراغ اتاق وایدیم وتمام چراغهای دورم خاموش است؟چون اون شب من می بایست چراغ روشن
کنم وشکافهای دیوارببینم.
۳-چراناراحت وغمگین هستم؟چون عموم اون شب به من قول دادکه همیشه پیشم بمونه ومنم هیچ
وقت ناراحت نباشم.
۴-چرانمی تونم گریه کنم؟چون من اشکم لیاقت اونارونداره من خیلی ادمابدی هستم
چون جان وزندگی بابام به خاطرمن بی ارزش ازبین رفت
۵-چرامعنی دوست داشتن ازهمه می پرسیدم ؟چون هیچ کس منودوست نداره که بفهمم دوست
داشتن چه شکلیه چه رنگیه .چون اگه کسی منودوست داشت همیشه می بردهمراه خودش
نه مثل بابا ومامانم وازهمه بدتردوستم وبقیه
۶-چراازترحم بدم میاد؟چون همه بعداززلزله به من مثل یه بچه یتیم برخوردکردن
۷-چرانمی تونم مرگ اون عزیزام باورکنم؟چون هنوزبه نظرخودم خواب هستم که دارم خوابی بدمی بینم
۸-چراازاون خانواده خوشم میومد؟چون یه جورایی شبیه خونواده خودم بودن
وهزاران چراهای دیگه که بیپاسخ هستن![]()
به صفحات دیگرنگاه می کنم می بینم تمام صفحات دفترازنبودنت ازغم دوریت واز............................
چشم انتظارم راازامیدآمدن پیش توپرکرده ام وتنهایک برگ سفیدباقی مانده برگی که برای آمدن خودم
پیش توگذاشتم.....................................................................................................![]()
من همیشه به انتظارتوخواهم گریست وگریه کردن وانتظارکشیدنم راازهمه پنهان می کنم چون می
گوینداین انتظارپایانی ندارد![]()
![]()
بیاتابرایت ازلحظه های انتظارم بگویم.
بیاوبی بال پریدنم رانگاه کن
بیاببین چگونه پروانه واربه دورشمعی که خودافروخته ام می گردم
شمع من
سبب سردی این شمع تویی یامرگ من؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای همه شما
بارانیست..............................................
بیش ازهمه دلتنگ دیدنت هستم شایدچشمهایم دیگر توان دیدنت رانداردشایدمن بدی کردم وهزاران
شایددیگرپدر
که همه بی جواب هستن وکی می شودبرای شایدهاهم پاسخی باشد.![]()
![]()
![]()
درجایی ایستاده ام که دیگرنمی توانم راه راازبیراهه تشخیص دهم
گامی به اشتباه برداشتن مقصدرایک قدم یابیشتردورمی کند
ازتویاری می خواهم مادر
بخاطرمن نه
بلکه بخاطرشبهایی که به یادت گریستم
بخاطرقاصدک هایی که باهزاران امیدبه سوی توفرستادم وجوابی نشنیدم
بخاطرقطره های اشکی که این نوشته ام راهم خیس کرد
قدمی پیش نه
وراه رابه من بنما
ویاباپرده ای سیاه روزنه امیدم رابرای همیشه بپوشان![]()
این آخرین جملات وحرفهایم بودکه زدم الان ساعت۱۱:۲۵است درحالی که همه خواب هستن من دارم
می نویسم.
الان هم اومدم باهمتون خداحافظی کنم امیدوارم که همیشه سالم وموفق باشیدببخشیدیه مدت
ناراحتتون کردم.خدانگهدار همه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واینکارتاآخرعمرم ادامه دارد
ادامه ی داستان غم واندوه آدمی تنها(نوشتن درشبی بد)
عموم گفت باشه دعامی کنم امیدوارم موفق باشی بعددیگه ماخداحافظی کردیم اماعموم برداشت گفت نمیشه امشب دوسته من کنارم بخوابه وکنارمن باشه مامان گفت:نه اون بایداستراحت کنه ازشنبه امتحاناتش شروع می شوندوبایدصبح بلندشوددرس بخوند.عموهم گفت باشه بروعموولی مواظب خودت باش.بعدمنوبوس کردگفت دیگه غمگین نباشی باشه عمواین آخرین شبی باشه که توغمگین هستی منم گفتم باشه به شرط اینکه توهم هیچ وقت منوتنهانذاری .بعددیگه همه خسته شده بودن ازحرف زدنه ما. گفتن بسه دیگه چه قدرحرف می زنید منم خندیدم گفتم حسودیتومیشه .باباگفت نه شمادوتاخیلی پرحرف هستید.
بالاخره خداحافظی کردیم .زمانی که رسیدیم خونه همه رفتیم لباسامون بیرون آوردیم شام خوردیم وبه تماشای تلویزیون پرداختیم درحال تماشاکردن بودیم که زلزله شدتقریبا"ساعت8:25بودکه مامان منوگرفت توبغلش.زلزله زودتمام شدومن خوابم گرفت که رفتم روی تختم خوابیدم که دوباره زلزله شدوبابامامان هردوتااومدن تواتاق من ومنوصدازدن چون من اصلا"متوجه نشدم فکرکنم ساعت10بودبعدباباگفت بیابریم پیش مابخواب اینجاتنهانخواب. منم باهاشون رفتم بعدباباگفت مواظب خودتون باشیداگه دوباره زلزله شدبریدزیرچارچوب های در وایستید والانم راحت بخوابیددرحال حرف زدن بودیم که تلفن به صدادراومدمن تلفن جواب دادم دوستم بودیعنی عموم بودکه بانگرانی گفت نیلوجون بابات هسته منم گفتم بله هست ولی چرااینقدرنگرانی عزیزم .گفت چیزی نیست من که نگران نیستم چراالکی چیزی می گیدبعدگوشی دادم بابااون باباباحرف زدوگفت بیان اینجاکنارهم بخوابیم وکنارهم باشیم اگراتفاقی افتادبعدبابابه مامان گفت ولی مامان گفت نه هواسرداست انشاا....اتفاقی نمی افتدبعدعموگفت خوب پس مواظبه خودتون باشیدوخداحافظی کردوبهباباگفت دوست منوببوسیداونم خندیدگفت باشه تلفن که قطع شدداییم زنگ زدکه بابابهش گفت چندلحظه صبرکنیدوبعدمنوبوسیدوسلام واحوالپرسی کردن بعدداییم گفت که زلزله متوجه شدیدباباگفت بله متوجه شدیم داییم گفت مواظبه خودتون باشیدواون کوچلوی شیطون هم کنارخودتون بخوابانیدیه بارلجبازی نکنه بره تواتاقش بعدباباخندیدگفت نه اون خیلی ترسیده اومده کنارما.بالاخره داییم خداحافظی کردوتلفن قطع شدیک ساعت 3تایی کنارهم نشستیم وحرف زدیم ساعت11:30شدکه دیگه رفتیم خوابیدیم کاش نمی خوابیدیم کاش..........................
خوابیدیم وساعت 4:30دوباره زلزله شدهرسه نفرمون باهم بلندشدیم ولی این دفعه دیگه چراغی روشن نکردیم اماکاش من احمق چراغ روشن می کردم وشکاف های دیوارمی دیدم ولی دوباره باباگفت بخوابین دیگه تمام شد این آخرین باربودامامن گفتم بریم توماشین بخوابیم بازهم مامان گفت نه هواخیلی سرده بخواب عزیزم هیچی نمی شه خوابیدم ولی نگران وترسان .گرفتم هردوتابوس کردم باباپرسیدچراچی شده نیلوجون؟گفتم هیچی بالاخره اینقدرگیردادن که من گفتم :می خواستم اگه خدایی نکرده چیزی شدخداحافظی کرده باشم این حرف که زدم مامانم اشکاش ریخت گفت نه عزیزم هیچی نمی شه ماهمیشه کنارهم هستیم منم اشکاشوپاک کردم گفتم انشاا...خداکنه همینطوری باشه بعدباباگفت نیلوچطوری چیزی حس می کنی گفتم نه فقط یه کم نگران هستم باباگفت نگرانی بی موردهسته امامن احساس می کردم که ازامشب یه اتفاقی برام می افتدولی چه فایده ............................که هیچ کاری انجام ندادم
ساعت وداع فرارسیدساعت 5:28بودکه زلزله ای شدید شروع به لرزاندن وتکان دادن خانه ها وادمهاشدبابام تنه خودش انداخت روی سرم که سرم اسیبی نبیندولی خودش................................................
آخه ای خداچرابایداوفدای من بشه آخه چرا مگه من کی هستم وچه قدرارزش دارم که باعث ازدست دادن جان بابام میشه آخه ای خداکی به سوالاتم جواب می ده ؟چقدربایدصبرکنم ؟منم که بچه هستم تایه اندازه ای صبردارم ؟دیگه صبرم داره تمام میشه کمکم کن
نمی دونم دیگه هیچ چیزنمی دونم فقط اینومی دونم که من باعث این کارشدم من باعث مرگ بابام شدم من...............................
هرسه نفرمون رفتیم زیرآوار امامامانم ازمادوربودمن وبابام کنارهم بودیم وپاهای من کناربابام بودوروی بابام تیرآهن خیلی بزرگی بودیعنی اگراون تکان می خوردتیرآهن روی پاهای من می افتادومن پاهام برای همیشه ازدست می دادم ولی اون این دردبه خاطرمن تحمل کردآخه چرابابااین کارانجام دادی چرااین کارکردی که من زجربکشم وعذاب وجدان داشته باشم.
بالاخره ما6ساعت زیرآواربودیم وتواین 6ساعت باهم حرف زدیم .گریه کردیم .خندیدیم .مامان صدازدیم ولی اون هیچ جواب نمی دادبعدمن به باباگفتم یعنی ممکنه مامان مرده باشه اره بابا بعدباباگفت نه دخترم مگه ندیدی که قول دادکه سه تایی پیش هم باشیم اون الان شایدازمادورهست که نمی شنوه صدای ما .منم قبول کردم گفتم باشه ولی باباهمش بهم می گفت نیلوحواست باشه یه بارنخوابی بابا وهمش می گفت مواظب باش خاک نخوری باشه دخترم .منم گریه می کردم می گفتم باشه بابا
بعداز6ساعت صدای عموم شنیدم که می گفت عمونیلوجون کجایی عموکجایی؟منم فریادزدم گفتم عمواینجااینجاهستم .اونم صدای منو شنید واومدبه طرف مابعدباباگفت نیلوعموت اومدمن دیگه رفتم دخترم خداحافظ من زمانی که سرم ازخاک اوردم بیرون به عموگفتم من خوبم بابانجات بدید حالش بدهست ولی عموگفت باشه توبیابیرون من اززیرآواراومدم بیرون ومنوبردن سوارماشین کردن ومن دیگه هیچ چیزنفهمیدم تاشب توماشین بودم ازهرکس می پرسیدم بابامامانم کجاهستن می گفتن بردنشون بیمارستان فرداتوهم می بریم پیششون.من بچه ساده هم قبول کردم گفتم باشه .ساعتای 11شب بودکه خالم یه دفعه اومدتوماشین وشروع کردگریه کردن وبوس کردن من هرچی می پرسیدم چی شده چیزی نمی گفت که یه دفعه گرفت گفت آخ بمیرم خاله که یتیم شدی اون موقع همه چیزفهمیدم ودنیاروی سرم خراب شدبیهوش شدم ودیگه چیزی نفهمیدم فقط ساعت5:28یه دفعه ازخواب پریدم وشروع کردم گریه کردن که عموم گفت اگه گریه نکنی می گیم کامبیزبیاپیشت وباهاش حرف بزنی من هم قبول کردم ولی دیگه هرچی صبرمی کردم دوستم نمی آمدساعت 7صبح شدوهمه ماشینهابه طرف بهشت زهرارفتیم اونجاتازه فهمیدم چه کسانی ازدست دادم وچه به روزم اومده ازماشین که پیاده شدم تعدادزیادی جسددیدم همه دورشون پتوپیچیده شده بودومظلومانه به خوابی عمیق فرورفته بودن.خالم دسته منوگرفته بودکه به طرف جسدهانروم .اماچنددقیقه بعدخالم روسریشومی خواست درست کنه که دست منوآزادکردومن زودرفتم به طرف جسدهااولین جسدی که پتوازروش زدم عقب جسددوستم عشقم یارهمیشگیم وهمه چیزم بودصورت وبدنی غرق ازخون داشت زمانی که سرم گذاشتم روی دستش همه جیق می زدن ومی گفتن کامبیزدوست خوبت هم تنهاگذاشتی اومدن منوبلندکنن که من قسم دادم گفتم من که دیگه اینارونمی بینم پس بذاریدحرفاموبزنم عموم گفت بذاریدراحت باشه بذاریدهرچی می خوادبگه .منم نشستم شروع کردم نگاه کردن عموم بابام مامانم بچه های داییم وزن داییم دوتامامان بزرگم وبابابزرگم .
هرچی صداشون می زدم جوابمونمی دادن هرچی گفتم باباتوکه قول دادی بامن باشی توکه تاآخرین لحظه بامن حرف زدی چراحالابایدتنهاباشم ودرحسرت لمس کردن وبوس کردن دستهای مهربانت بمونم.
هرچی می گفتم مامان دیگه غذای کی من حدس بزنم دیگه باکی برم لباس بخرم دیگه جایزه معدلموازکی بگیرم مامان خیلی زودتنهام گذاشتین مگه همه جانمی گن مادربدون دخترش جایی نمی ره اماتوبدون من رفتی برای همیشه حالابگومن چه کارکنم بگو................................![]()
عموتوکه همیشه جوابمو می دادی ومی گفتی بدون من هیچ جانمیری وگفتی برام برقص حالااومدم برقصم چرانیستی عموچراعمورفتی اونجادامادبشی وعروسی بگیری عموتوهمه برای عروسیت دعوت کردی ولی من که دوست خوبت بودم عشقت بودم منودعوت نکردی باشه.........................................درحسرت عروسیت می مونم
بچه هابلندشویدبیان دوباره بازی کنیم دخترداییم کجایی من بدون تودیگه چطوری پرتقال بخورم باکی شوخی کنم بابای من شماهاروبیشترازمن دوست داشت چون شماهاهمراه خودش بردبرای سفرولی منونبرد
مامانبزرگام وبابابزرگم برای شماهادیگه نمی دونم چی بگم چون زبونم بنداومده امااگه همتون منودوست داشتیدباخودتون می بردیدعموعروسیت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به نام تنهاترین تنها
صبح روزپنج شنبه ساعت۶صبح که داشتم برای مدرسه آماده می شدم زلزله خیلی
کوچکی شد.بعد ما همه زیرچارچوب های درایستادیم و بعداز اینکه تمام شد صبحانه
خوردیم رفتیم سوار ماشین شدیم درراه بابا به من گفت مواظب خودت باش حواست
به زلزله باشه منم خندیدم گفتم باشه چشم بابای نگران.رسیدم مدرسه همه بچه
ها با هیاهوی فراوان می آمدن می گفتن زلزله متوجه شدید منم می گفتم آره ولی
زیادچیز مهمی نبود.
زنگ کلاس خورد رفتیم کلاس اما چه کلاسی موضوع درس وبحث ماشده
بود زلزله.با معلمون خندیدیم گفتیم خانم شما هم ترسیدید؟ اما اون هیچ جوابی
نمی دادبالاخره کلاس تمام شد و زنگ تفریح زده شد همه بچه ها رفتیم یه
جانشستیم و درمورد فرارکردن از زلزله گفتیم یکی می گفت زلزله تمام شده بود ولی
من هنوز داشتم فرار می کردم دیگری گفت من که اصلا فرار نکردم نشستم راحت
صبحانه خوردم به خاطر همین کارم مامانم دعوام کرد و بالاخره هرکدوم یه چیزی
گفتیم و خندیدیم بعد من گفتم بچه ها امتحانات ترم از شنبه شروع میشه ازکی شروع
می کنید به خوندن ازپنج شنبه یا ازجمعه .همه برای این حرفم خندیدن پرسیدم چرا؟ گفتن تو همین
الانم دست ازسردرس برنمی داری. زنگ خونه زده شد همه باهم خداحافظی کردیم انگار می دونستیم
آخرین دیدارمون هست رفتیم خونه هامون . زمانی که رسیدم خونه مامان گفت حدس بزن ببین
نهارچی داریم چون این کار همیشگی من بود که غذا تشخیص بدم منم گفتم مامانم بوسم کرد منم اونو
بوس کردم یادش بخیر بعد گفت لباسهاتو بیرون بیار بیا نهار بخور نهار که باهم خوردیم مامانی وبابایی
رفتن برای استراحت ومنم تکالیفم انجام دادم بعد از یک ساعت مامان بایک لیوان شیر اومد گفت
بیاعزیزم بخورکه من هم درجواب اون گفتم نه من شیرخالی دوست ندارم بعداون رفت برام شیرموز
درست کرد .
منم شیرموز خوردم و اماده شدم برای بیرون رفتن چون ماهمیشه عادت داشتیم عصرهابه مامان بزرگام
وبابابزرگم سربزنیم (من بابای مامانیم قبل ازاین حادثه ازدست دادم)اول رفتیم باباروزنامه
خریدبعدم رفتیم خونه مامان بزرگم(مامان مامانیم)زمانی که رسیدیم اونجامن
بدو بدو رفتم جلو و اونو بوس کردم اونم منوبوس کردگفت مامانی کجا بودی
؟درساتوخوندی؟بعددیگه بابامامانم اومدن باهم رفتیم داخل ساختمان مامان رفت
چایی درست کردوشیرینی هم آوردباهم خوردیم درحال خوردن بودیم که داییم بابچه
هاش اومد .
داییم ۲ تا دختر و 1 پسر داشت اونا هم اومدن چایی و شیرینی خوردن بعد زن داییم
که خیلی مهربون بودرفت برای همه میوه شست اومدمن درحال پرتقال خوردن بودم
که یه مقدارازآب پرتقال توصورت دخترداییم ریختم همه شروع کردن خندیدن بعدم اون
کرددنبال من ومی خواست منوبزنه امانتونست بالاخره خسته شد
ونشست. داییم گفت توهمیشه باعث شادیه همه هستی .فیلمی ازتلویزیون پخش
شدوهمه محوفیلم شدندامامن اون شب اصلاحوصله فیلم تماشاکردن نداشتم به
بچه ها گفتم بریم بازی کنیم اونا هم قبول کردن رفتیم باهم که وسطی بازی کنیم
اما توپ نداشتیم من گفتم بیان با چادر مامان بزرگ توپ درست کنیم بالاخره توپ
درست شد و شروع کردیم به بازی کردن مامان بزرگ اومد دید و گفت با چادر نماز من
بازی می کنید بعدم خندید گفت یه چادر دیگه بردارید از تو پذیرایی هم بیادبیرون برین
تواین یکی اتاق بازی کنید ماهم چون خسته شده بودیم گفتیم نه دیگه بسه رفتیم
اسم و فامیلی بازی کردیم که من برنده شدم بعد دختر داییم به بابام گفت این
دختر شما خیلی اطلاعاتش زیاده همیشه اول میشه مواظبش باشیدیه دفعه
ندزدنش بابام خندیدگفت به باباش رفته . مامان به بابا گفت که دیگه بریم به بابا اینا
هم سربزنیم بعد ما خداحافظی کردیم با خانواده داییم و مامان بزرگم رفتیم خونه
مامان بزرگم (مامان بابایی) اونجا هم عمو-عمه-مامان بزرگم و بابابزرگم نشسته بودن
داشتن چایی می خوردن که ماهم رفتیم باهاشون چایی ومیوه خوردیم من بااین
عموم یعنی عموکامبیزم خیلی خوب بودم خیلی مثل خواهروبرادر مثل دوست مثل
رفیق خیلی دوستش داشتم اون شب فقط به هم دست دادیم بعدم هرکس به یه
کاری مشغول شد بابا روزنامه خوند بابابزرگ اخبار نگاه کرد مامان و عمه و مامان بزرگ
باهم حرف زدن بازم مثل همیشه مادوتادوست بیکاربودیم که عموگرفت به من گفت
نیلوفرجان شبی چطوری شاد نیستی منم گفتم آقا که ما رو تحویل نمی گیری
شاید یه دوست دیگه پیداکردی اره عمو؟ بعد اون ناراحت شدازاین حرفم
بلندشداومدطرف من و منو بوس کرد گفت : عمو من هیچ وقت هیچ کسو به توترجیح
نمی دم اینو بهت قول میدم حتی اگر قرار باشه بمیرم عشق و دوست من همیشه
توهستی اینو مطمئنا" باش . بعد یه دست ورزشکاری به هم دادیم رفتیم به شلوغ
بازی ها و خراب کاری هامون بپردازیم این قدر شلوغ کردیم که همه اعصابشون
خوردشدگفتن بسه دیگه بشینید بعد به عموگفتن
توکه بزرگی توچرا این کارامی کنی من به خاطراین حرف خیلی ناراحت شدم
وغمگینانه نشستم یک جادیگه حرف نزدم بعدعموگفت نیلوجون عمومنوتوکه کاری به
بقیه نداریم کارخودمون انجام میدیم مگه این شعارمانبودبعدم مامان بزرگ منوبوس
کردگفت بلندشوعزیزم هرکاردلتون می خوادبکنید مابلندشدیم که بریم درددل کنیم که
اون یکی عموم بازنش اومدبعدازسلام واحوالپرسی رفتیم تواتاق عموم
که عموم بزرگیم صدام زدگفت نیلوخانم ماروهم تحویل بگیرید منم رفتم گفتم مثلاچه
کارکنم؟ اونم گفت همون کاری که باکامبیزانجام میدی منم گفتم کامبیزعموی من
نیست دوسته منه اماشماعموی من هستیدوزن داریداونم گفت باشه بریدخوش
باشید اون شب به شوخی به عموم گفتم عموتونمی خواهی دامادبشی که من
توعروسیت برقصم اون خندید گفت عموالان برام برقص چراعروسیم که دراینده
هست .همیشه درزمان حال باش بعد مامان گفت نیلوجون اماده هستی که بریم
منم گفتم بله بعد عموم بوس کردم گفتم عمو برام دعاکن من ازشنبه امتحاناتم
شروع میشه برام دعاکن خیلی .
1-عزیزان هرکدوم که این متن می خونیدفاتحه بفرستید
2-ادامه ی داستان بعدم می نویسم چون دوباره داره خاطرات گذشته یادم میاد.حالم زیادخوب نیست.
کنم دراولین فرصتی که حالم خوب شد شروع به نوشتن
می کنم راستی ازهمتون می خوام برام دعاکنیدکه
توامتحانات ترم موفق باشم تابتونم روحیه بگیرم وداستان
زندگی ادمی تنها تعریف کنم. محتاجم به دعای همه
شماعزیزان
جواب دادغم هستم ومن آن لحظه فکرکردم که غم عروسکی ست که من بااون سرگرم می شوم ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه ی غم!!!![]()
به نام تک نوازنده ی گیتارغم
به نام او که هرچه دارم ازاوست وهرچه ندارم به خاطر اوست به نام کسی شروع میکنم که سرنوشت منومی دونه وازاینده خوب یابدمن خبرداره .
آینده ای که به نظرخودم خیلی بدهست خیلیییییییییییییی![]()
دیگه بسه
دیگه میخوام شروع کنم وداستان غم انگیزآدمی تنهاوناامیدبرای همه شماعزیزانی که به وبلاگم سرمی زنید بگم داستانی که ازخدامی خوام برای هیچ کدوم ازبندهاش نیاره من آخرین واولینش باشم .
می نویسم ازتو ازتوای شادی ترین تازه ترین نغمه عشق
توکه سرسبزترین منظره ای
توکه سرشارترین عاطفه رانزدتوپیداکردم
وتوسنگ صبورم بودی
درتمامی لحظاتی که خدا شاهدغصه واندوهم بود
به تومی اندیشم به تومی بالم وازتومی گیرم هرچه انگیزه درونم دارم
من شباهنگام آن دم که تورانزدخودم می بینم
بهترین آرامش برترین خواهش واحساس نیاز دردلم می جوشد
روزهامی گذرد عشق هاروبه خدایی شدن است
روبه برترشدن ازهرحسی که دراین عالم خاکی پیداست
ازهمین نقطه خاکی تاعرش دوستت می دارم اززمین تاخدا