به نام تنهاترین تنها
صبح روزپنج شنبه ساعت۶صبح که داشتم برای مدرسه آماده می شدم زلزله خیلی
کوچکی شد.بعد ما همه زیرچارچوب های درایستادیم و بعداز اینکه تمام شد صبحانه
خوردیم رفتیم سوار ماشین شدیم درراه بابا به من گفت مواظب خودت باش حواست
به زلزله باشه منم خندیدم گفتم باشه چشم بابای نگران.رسیدم مدرسه همه بچه
ها با هیاهوی فراوان می آمدن می گفتن زلزله متوجه شدید منم می گفتم آره ولی
زیادچیز مهمی نبود.
زنگ کلاس خورد رفتیم کلاس اما چه کلاسی موضوع درس وبحث ماشده
بود زلزله.با معلمون خندیدیم گفتیم خانم شما هم ترسیدید؟ اما اون هیچ جوابی
نمی دادبالاخره کلاس تمام شد و زنگ تفریح زده شد همه بچه ها رفتیم یه
جانشستیم و درمورد فرارکردن از زلزله گفتیم یکی می گفت زلزله تمام شده بود ولی
من هنوز داشتم فرار می کردم دیگری گفت من که اصلا فرار نکردم نشستم راحت
صبحانه خوردم به خاطر همین کارم مامانم دعوام کرد و بالاخره هرکدوم یه چیزی
گفتیم و خندیدیم بعد من گفتم بچه ها امتحانات ترم از شنبه شروع میشه ازکی شروع
می کنید به خوندن ازپنج شنبه یا ازجمعه .همه برای این حرفم خندیدن پرسیدم چرا؟ گفتن تو همین
الانم دست ازسردرس برنمی داری. زنگ خونه زده شد همه باهم خداحافظی کردیم انگار می دونستیم
آخرین دیدارمون هست رفتیم خونه هامون . زمانی که رسیدم خونه مامان گفت حدس بزن ببین
نهارچی داریم چون این کار همیشگی من بود که غذا تشخیص بدم منم گفتم مامانم بوسم کرد منم اونو
بوس کردم یادش بخیر بعد گفت لباسهاتو بیرون بیار بیا نهار بخور نهار که باهم خوردیم مامانی وبابایی
رفتن برای استراحت ومنم تکالیفم انجام دادم بعد از یک ساعت مامان بایک لیوان شیر اومد گفت
بیاعزیزم بخورکه من هم درجواب اون گفتم نه من شیرخالی دوست ندارم بعداون رفت برام شیرموز
درست کرد .
منم شیرموز خوردم و اماده شدم برای بیرون رفتن چون ماهمیشه عادت داشتیم عصرهابه مامان بزرگام
وبابابزرگم سربزنیم (من بابای مامانیم قبل ازاین حادثه ازدست دادم)اول رفتیم باباروزنامه
خریدبعدم رفتیم خونه مامان بزرگم(مامان مامانیم)زمانی که رسیدیم اونجامن
بدو بدو رفتم جلو و اونو بوس کردم اونم منوبوس کردگفت مامانی کجا بودی
؟درساتوخوندی؟بعددیگه بابامامانم اومدن باهم رفتیم داخل ساختمان مامان رفت
چایی درست کردوشیرینی هم آوردباهم خوردیم درحال خوردن بودیم که داییم بابچه
هاش اومد .
داییم ۲ تا دختر و 1 پسر داشت اونا هم اومدن چایی و شیرینی خوردن بعد زن داییم
که خیلی مهربون بودرفت برای همه میوه شست اومدمن درحال پرتقال خوردن بودم
که یه مقدارازآب پرتقال توصورت دخترداییم ریختم همه شروع کردن خندیدن بعدم اون
کرددنبال من ومی خواست منوبزنه امانتونست بالاخره خسته شد
ونشست. داییم گفت توهمیشه باعث شادیه همه هستی .فیلمی ازتلویزیون پخش
شدوهمه محوفیلم شدندامامن اون شب اصلاحوصله فیلم تماشاکردن نداشتم به
بچه ها گفتم بریم بازی کنیم اونا هم قبول کردن رفتیم باهم که وسطی بازی کنیم
اما توپ نداشتیم من گفتم بیان با چادر مامان بزرگ توپ درست کنیم بالاخره توپ
درست شد و شروع کردیم به بازی کردن مامان بزرگ اومد دید و گفت با چادر نماز من
بازی می کنید بعدم خندید گفت یه چادر دیگه بردارید از تو پذیرایی هم بیادبیرون برین
تواین یکی اتاق بازی کنید ماهم چون خسته شده بودیم گفتیم نه دیگه بسه رفتیم
اسم و فامیلی بازی کردیم که من برنده شدم بعد دختر داییم به بابام گفت این
دختر شما خیلی اطلاعاتش زیاده همیشه اول میشه مواظبش باشیدیه دفعه
ندزدنش بابام خندیدگفت به باباش رفته . مامان به بابا گفت که دیگه بریم به بابا اینا
هم سربزنیم بعد ما خداحافظی کردیم با خانواده داییم و مامان بزرگم رفتیم خونه
مامان بزرگم (مامان بابایی) اونجا هم عمو-عمه-مامان بزرگم و بابابزرگم نشسته بودن
داشتن چایی می خوردن که ماهم رفتیم باهاشون چایی ومیوه خوردیم من بااین
عموم یعنی عموکامبیزم خیلی خوب بودم خیلی مثل خواهروبرادر مثل دوست مثل
رفیق خیلی دوستش داشتم اون شب فقط به هم دست دادیم بعدم هرکس به یه
کاری مشغول شد بابا روزنامه خوند بابابزرگ اخبار نگاه کرد مامان و عمه و مامان بزرگ
باهم حرف زدن بازم مثل همیشه مادوتادوست بیکاربودیم که عموگرفت به من گفت
نیلوفرجان شبی چطوری شاد نیستی منم گفتم آقا که ما رو تحویل نمی گیری
شاید یه دوست دیگه پیداکردی اره عمو؟ بعد اون ناراحت شدازاین حرفم
بلندشداومدطرف من و منو بوس کرد گفت : عمو من هیچ وقت هیچ کسو به توترجیح
نمی دم اینو بهت قول میدم حتی اگر قرار باشه بمیرم عشق و دوست من همیشه
توهستی اینو مطمئنا" باش . بعد یه دست ورزشکاری به هم دادیم رفتیم به شلوغ
بازی ها و خراب کاری هامون بپردازیم این قدر شلوغ کردیم که همه اعصابشون
خوردشدگفتن بسه دیگه بشینید بعد به عموگفتن
توکه بزرگی توچرا این کارامی کنی من به خاطراین حرف خیلی ناراحت شدم
وغمگینانه نشستم یک جادیگه حرف نزدم بعدعموگفت نیلوجون عمومنوتوکه کاری به
بقیه نداریم کارخودمون انجام میدیم مگه این شعارمانبودبعدم مامان بزرگ منوبوس
کردگفت بلندشوعزیزم هرکاردلتون می خوادبکنید مابلندشدیم که بریم درددل کنیم که
اون یکی عموم بازنش اومدبعدازسلام واحوالپرسی رفتیم تواتاق عموم
که عموم بزرگیم صدام زدگفت نیلوخانم ماروهم تحویل بگیرید منم رفتم گفتم مثلاچه
کارکنم؟ اونم گفت همون کاری که باکامبیزانجام میدی منم گفتم کامبیزعموی من
نیست دوسته منه اماشماعموی من هستیدوزن داریداونم گفت باشه بریدخوش
باشید اون شب به شوخی به عموم گفتم عموتونمی خواهی دامادبشی که من
توعروسیت برقصم اون خندید گفت عموالان برام برقص چراعروسیم که دراینده
هست .همیشه درزمان حال باش بعد مامان گفت نیلوجون اماده هستی که بریم
منم گفتم بله بعد عموم بوس کردم گفتم عمو برام دعاکن من ازشنبه امتحاناتم
شروع میشه برام دعاکن خیلی .
1-عزیزان هرکدوم که این متن می خونیدفاتحه بفرستید
2-ادامه ی داستان بعدم می نویسم چون دوباره داره خاطرات گذشته یادم میاد.حالم زیادخوب نیست.