تبليغاتX
دل نوشت زندگی زیباست

دل نوشت زندگی زیباست

ذهن سفیدگفت توتنهانیستی

رفتیدومنوتنهاگذاشتیدآخه چرا؟

سلامی به تنهایی ویتیمیه دختری گریان

بدون هیچ مقدمه ای حرفمومی زنم چون خیلی ناراحتم خیلی

۱-داداش علی اول باشماشروع می کنم چون اولین نفری بودی که بهتون پناه آوردم

من دختری۱۵ساله بیشترنبودم که شمانتونستیدکمکم کنیدخیلی زودجازدید

خیلی زودترازاونی که فکرشومی کردم.درسته من حرف ازخودکشی می زدم اما

جرات نداشتم که به پایان برسونم کارمو.آدمی که قدرت نداره هیچ کاری نمی تونه

بکنه وهمیشه ازهمه کارها عقب می مونه.من میرم داداشی ودیگه هم نمیام

ودرمورده شماودوستانتون حرفی نمی زنم وبرای همیشه به تنهایی خودم ادامه

میدم.نه دیگه تووبلاگم درمورده شماودوستانتون حرفی می زنم ونه دیگه پی ام میدم.

داداش محمدوداداش جاویدهمه این حرفهایی که به داداش علی زدم مربوط به شما

هم می شودشماهم منوتنهاگذاشتیدورفتید.

من خیلی بچه بودم که باباومامانموازدست دادم خیلی بچه بودم اینقدرکه هنوزنمی

 دونم بایدچه کاری انجام بدم وچه کاری انجام ندم.من خیلی زودراهنمایانموازدست

دادام.امابازم خداروشکرمی کنم ودوستش دارم چون سرنوشت من این بوده.

اگه من همیشه حرف ازتنهایی وجدایی می زنم چون این دوکلمه همیشه توگوشه

من زمزمه می کنن من کمک می خواستم که اینادیگه توگوشم زمزمه

نکنن.اماشماهانتونستیدکمک کنید.

مگه این خانواده ای که تازه پیداکردم مثل شماهابنده خدانبودن چرااوناجانزدن؟

چراتاآخرین لحظه کناره من هستن وهمیشه بخاطرمن همه کارانجام میدن

من فقط باشماهاچت می کردم وازاین طریق می خواستم کمکم کنیدامانتونستیداین

که کارساده ای بود نمی دونم شایدازنظرمن ساده بود.

اون خانواده همراه من دکتراومدن همراه من بم وبقیه جاهااومدن اززندگی ودخترشون

زدن وبه من رسیدن وقول دادن که همیشه بامن باشن.

من به اوناهم می گفتم که می خوام بمیرم وبرم پیشه باباومامانم ولی اوناراهنماییم

کردن وبرام توضیح دادن وزندگی روبرام معنی کردن ومن قانع شدم وازاین کاردست

برداشتم ودیگه حتی اسمش هم نمی برم.

داداشای عزیزم نیلوفرهمه شمارودوست داشت خیلی ولی

شماهانیلوفررواصلا"دوست نداشتیدوتنهاش گذاشتیدحالاهم طوری نیست من بخاطر

اون کمکی که بهم کردیدواون خانواده پیداکردم ازتون زیادناراحت نیستم ولی این حق

 بهم بدیدکه بایدازدستتون ناراحت باشمامایه کم.

درآخراین حرفومی زنم شماداداشای من دل یه بچه یتیم وتنهاخیلی شکستید

ازخدامی خوام که همیشه موفق وسربلندباشیدوهیچ وقت به کمکه کسی

نیازنداشته باشیدوهیچ وقت تنهانباشید.

حالابابقیه دوستام وخواهرام وعموم

شماهاکه همیشه بامن بودیدوتنهام نذاشتیداگه میشه نظربدیدوبگیدبرای بابای

جدیدم چی کادوتولدبخرم؟

اول بهمن تولدبابام هست اگه میشه کمک کنید؟

همتونو دوست دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 20:23  توسط نیلوفرتنها  | 

ای دیده خون بباراشک تمام شد

اول سلام امیدوارم که همه خوب باشید

حرفام خیلی زیادبودامانمی دونم چی شدکه بلگفا ثبت نکردتمام ماجرابم رفتن

وبرگشتنموتعریف کرده بودم امادیگه نشد

حالاخلاصه ای ازحرفام می نویسم

رفتم بم پیش عزیزام وباباومامانه جدیدموبهشون نشون دادم.

رفتم خونمونووارگ بم دیدم ودرارگ بم دوستم شیمادیدم که باباباومامانش بودوخیلی

هم خوشحال.

اون خبرنداشت که من باباومامانموازدست دادم به همین دلیل این سوال ازم

پرسیدومن گریه کردم اونم همراه من گریه کردوتسلیت گفت

به گوسفنداشیرینی وآب دادم

ازبم برگشتم ولی خیلی ناراحت وغمگینم

چون خواهرم به خاطرمن تصادف کرد

عموم ازدستم ناراحت هست

داداش جاویدباهام قهرهسته

باخواهرم به خاطرسگش دعواکردم یعنی دعوانکردم فقط گفتم من ازسگ می ترسم

فقط گفتم اونوازمن دورکن اونم ناراحت شدازاین حرفم

به کمکه همتون احتیاج دارم لطفا"کمکم کنید

باخواهرم صحبت کنید که منوببخشه

به داداش جاویدبگیدمگه من چه کارکردم اگه کاری هم کردم ببخشید

اگه می خواهیدکمکم کنیدهرچه زودتر

خواهش می کنم

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 12:52  توسط نیلوفرتنها  | 

عیدقربان مبارک. میشه یه روزی یه نفرگوسفندی برای من بکشه امازمانی که رفتم پی

سلام امیدوارم که حال همتون خوب باشه

فرداعیدقربان امیدوارم که عیدتون به خوبی بگذرد

منم دارم میرم بم پیش باباومامانم تاگوسفندای

قربونیشون بکشیم.

ازهمه این سوال پرسیدم اماکسی جوابی بهم نداد

می خوام بدونم هرچی به این گوسفندابگی میرن به

بابامامانم میگن یانه؟

دارم میرم بم هم خوشحالم وهم ناراحت.

خوشحالم چون می خوام برم پیش عزیزام

ناراحتم چون نمی خوام جلوی کسی گریه کنم

ولی نمی تونم جلوی اشکام بگیرم

همتون دوست دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 14:28  توسط نیلوفرتنها  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 12:6  توسط نیلوفرتنها  | 

جمعه تنهایی من

جمعه غروب ها دلم می گیره نمی دونم چرا شاید شما هم اینطوری باشید . شاید کمبود چیزی رو کنار خودم

 

حس می کنم.

 

 یه سری ازهمشهریهایم یه روزجمعه خیلی قشنگ رفتن

 

همه چیز این ماجرا یه طرف اینم یه طرف که یه حرفی داشت که به من بزنه اینکه : خدا هنوز هم دوست

 

داراشو خوب گلچین می کنه و خوب می بره . کاش مرگ من هم زیبا باشدامامن هم  که خدادوست دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 15:29  توسط نیلوفرتنها  | 

سلام به همه شمادوستان خوبم

الان که ساعت۳:۲۴عصرجمعه است دارم دلیل کارهامو برای همه میگم

۱-چراتنهاغذامی خورم؟چون من دیگه نمی تونم غذای کسی جزمامانم حدس بزنم.

۲-چراچراغ اتاق وایدیم وتمام چراغهای دورم خاموش است؟چون اون شب من می بایست چراغ روشن

کنم وشکافهای دیوارببینم.

۳-چراناراحت وغمگین هستم؟چون عموم اون شب به من قول دادکه همیشه پیشم بمونه ومنم هیچ

وقت ناراحت نباشم.

۴-چرانمی تونم گریه کنم؟چون من اشکم لیاقت اونارونداره من خیلی ادمابدی هستم

چون جان وزندگی بابام به خاطرمن بی ارزش ازبین رفت

۵-چرامعنی دوست داشتن ازهمه می پرسیدم ؟چون هیچ کس منودوست نداره که بفهمم دوست

داشتن چه شکلیه چه رنگیه .چون اگه کسی منودوست داشت همیشه می بردهمراه خودش

نه مثل بابا ومامانم وازهمه بدتردوستم وبقیه

۶-چراازترحم بدم میاد؟چون همه بعداززلزله به من مثل یه بچه یتیم برخوردکردن

۷-چرانمی تونم مرگ اون عزیزام باورکنم؟چون هنوزبه نظرخودم خواب هستم که دارم خوابی بدمی بینم

۸-چراازاون خانواده خوشم میومد؟چون یه جورایی شبیه خونواده خودم بودن

وهزاران چراهای دیگه که بیپاسخ هستن

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 15:27  توسط نیلوفرتنها  | 

به نام تنهاترین تنها

زمانی که دفتردلم رابازمی کنم اولین صفحه حکایت ازرفتن دارد

به صفحات دیگرنگاه می کنم می بینم تمام صفحات دفترازنبودنت ازغم دوریت واز............................

چشم انتظارم راازامیدآمدن پیش توپرکرده ام وتنهایک برگ سفیدباقی مانده برگی که برای آمدن خودم

پیش توگذاشتم.....................................................................................................

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 15:14  توسط نیلوفرتنها  | 

تواینجانیستی ومن........................................................................

دوست عزیزم

من همیشه به انتظارتوخواهم گریست وگریه کردن وانتظارکشیدنم راازهمه پنهان می کنم چون می

گوینداین انتظارپایانی ندارد

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 15:10  توسط نیلوفرتنها  | 

عموجان بیا 

بیاتابرایت ازلحظه های انتظارم بگویم.

بیاوبی بال پریدنم رانگاه کن

بیاببین چگونه پروانه واربه دورشمعی که خودافروخته ام می گردم

شمع من 

سبب سردی این شمع تویی یامرگ من؟

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 15:6  توسط نیلوفرتنها  | 

 

 

                           

              برای همه شما

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 23:39  توسط نیلوفرتنها  | 

پدرجان دلم سرگشته ام بازهم درهوایت به پروازدرآمده وچشمهایم درآرزوی رسیدن به باران رحمتت

بارانیست..............................................

بیش ازهمه دلتنگ دیدنت هستم شایدچشمهایم دیگر توان دیدنت رانداردشایدمن بدی کردم وهزاران

شایددیگرپدر

که همه بی جواب هستن وکی می شودبرای شایدهاهم پاسخی باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 23:31  توسط نیلوفرتنها  | 

واینک مادر

درجایی ایستاده ام که دیگرنمی توانم راه راازبیراهه تشخیص دهم

گامی به اشتباه برداشتن مقصدرایک قدم یابیشتردورمی کند

ازتویاری می خواهم مادر

بخاطرمن نه

بلکه بخاطرشبهایی که به یادت گریستم

بخاطرقاصدک هایی که باهزاران امیدبه سوی توفرستادم وجوابی نشنیدم

بخاطرقطره های اشکی که این نوشته ام راهم خیس کرد

قدمی پیش نه

وراه رابه من بنما

ویاباپرده ای سیاه روزنه امیدم رابرای همیشه بپوشان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 23:28  توسط نیلوفرتنها  | 

سلام  به  همه خواهروبرادرام

این آخرین جملات وحرفهایم بودکه زدم الان ساعت۱۱:۲۵است درحالی که همه خواب هستن من دارم

 می نویسم.

الان هم اومدم باهمتون خداحافظی کنم امیدوارم که همیشه سالم وموفق باشیدببخشیدیه مدت

ناراحتتون کردم.خدانگهدار همه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 23:21  توسط نیلوفرتنها  | 

واینکارتاآخرعمرم ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 23:17  توسط نیلوفرتنها  | 

               

ادامه ی داستان غم واندوه آدمی تنها(نوشتن درشبی بد)

 

عموم گفت باشه دعامی کنم امیدوارم موفق باشی بعددیگه ماخداحافظی کردیم اماعموم برداشت گفت نمیشه امشب دوسته من کنارم بخوابه وکنارمن باشه مامان گفت:نه اون بایداستراحت کنه ازشنبه امتحاناتش شروع می شوندوبایدصبح بلندشوددرس بخوند.عموهم گفت باشه بروعموولی مواظب خودت باش.بعدمنوبوس کردگفت دیگه غمگین نباشی باشه عمواین آخرین شبی باشه که توغمگین هستی منم گفتم باشه به شرط اینکه توهم هیچ وقت منوتنهانذاری .بعددیگه همه خسته شده بودن ازحرف زدنه ما. گفتن بسه دیگه چه قدرحرف می زنید منم خندیدم گفتم حسودیتومیشه .باباگفت نه شمادوتاخیلی پرحرف هستید.

بالاخره خداحافظی کردیم .زمانی که رسیدیم خونه همه رفتیم لباسامون بیرون آوردیم شام خوردیم وبه تماشای تلویزیون پرداختیم درحال تماشاکردن بودیم که زلزله شدتقریبا"ساعت8:25بودکه مامان منوگرفت توبغلش.زلزله زودتمام شدومن خوابم گرفت که رفتم روی تختم خوابیدم که دوباره زلزله شدوبابامامان هردوتااومدن تواتاق من ومنوصدازدن چون من اصلا"متوجه نشدم فکرکنم ساعت10بودبعدباباگفت بیابریم پیش مابخواب اینجاتنهانخواب. منم باهاشون رفتم بعدباباگفت مواظب خودتون باشیداگه دوباره زلزله شدبریدزیرچارچوب های در وایستید والانم راحت بخوابیددرحال حرف زدن بودیم که تلفن به صدادراومدمن تلفن جواب دادم دوستم بودیعنی عموم بودکه بانگرانی گفت نیلوجون بابات هسته منم گفتم بله هست ولی چرااینقدرنگرانی عزیزم .گفت چیزی نیست من که نگران نیستم چراالکی چیزی می گیدبعدگوشی دادم بابااون باباباحرف زدوگفت بیان اینجاکنارهم بخوابیم وکنارهم باشیم اگراتفاقی افتادبعدبابابه مامان گفت ولی مامان گفت نه هواسرداست انشاا....اتفاقی نمی افتدبعدعموگفت خوب پس مواظبه خودتون باشیدوخداحافظی کردوبهباباگفت دوست منوببوسیداونم خندیدگفت باشه تلفن که قطع شدداییم زنگ زدکه بابابهش گفت چندلحظه صبرکنیدوبعدمنوبوسیدوسلام واحوالپرسی کردن بعدداییم گفت که زلزله متوجه شدیدباباگفت بله متوجه شدیم داییم گفت مواظبه خودتون باشیدواون کوچلوی شیطون هم کنارخودتون بخوابانیدیه بارلجبازی نکنه بره تواتاقش بعدباباخندیدگفت نه اون خیلی ترسیده اومده کنارما.بالاخره داییم خداحافظی کردوتلفن قطع شدیک ساعت 3تایی کنارهم نشستیم وحرف زدیم ساعت11:30شدکه دیگه رفتیم خوابیدیم کاش نمی خوابیدیم کاش..........................

خوابیدیم وساعت 4:30دوباره زلزله شدهرسه نفرمون باهم بلندشدیم ولی این دفعه دیگه چراغی روشن نکردیم اماکاش من احمق چراغ روشن می کردم وشکاف های دیوارمی دیدم ولی دوباره باباگفت بخوابین دیگه تمام شد این آخرین باربودامامن گفتم بریم توماشین بخوابیم بازهم مامان گفت نه هواخیلی سرده بخواب عزیزم هیچی نمی شه خوابیدم ولی نگران وترسان .گرفتم هردوتابوس کردم باباپرسیدچراچی شده نیلوجون؟گفتم هیچی بالاخره اینقدرگیردادن که من گفتم :می خواستم اگه خدایی نکرده چیزی شدخداحافظی کرده باشم این حرف که زدم مامانم اشکاش ریخت گفت نه عزیزم هیچی نمی شه ماهمیشه کنارهم هستیم منم اشکاشوپاک کردم گفتم انشاا...خداکنه همینطوری باشه بعدباباگفت نیلوچطوری چیزی حس می کنی گفتم نه فقط یه کم نگران هستم باباگفت نگرانی بی موردهسته امامن احساس می کردم که ازامشب یه اتفاقی برام می افتدولی چه فایده ............................که هیچ کاری انجام ندادم

ساعت وداع فرارسیدساعت 5:28بودکه زلزله ای شدید شروع به لرزاندن وتکان دادن خانه ها وادمهاشدبابام تنه خودش انداخت روی سرم که سرم اسیبی نبیندولی خودش................................................

آخه ای خداچرابایداوفدای من بشه آخه چرا مگه من کی هستم وچه قدرارزش دارم که باعث ازدست دادن جان بابام میشه آخه ای خداکی به سوالاتم جواب می ده ؟چقدربایدصبرکنم ؟منم که بچه هستم تایه اندازه ای صبردارم ؟دیگه صبرم داره تمام میشه کمکم کن

نمی دونم دیگه هیچ چیزنمی دونم فقط اینومی دونم که من باعث این کارشدم من باعث مرگ بابام شدم من...............................

هرسه نفرمون رفتیم زیرآوار امامامانم ازمادوربودمن وبابام کنارهم بودیم وپاهای من کناربابام بودوروی بابام تیرآهن خیلی بزرگی بودیعنی اگراون تکان می خوردتیرآهن روی پاهای من می افتادومن پاهام برای همیشه ازدست می دادم ولی اون این دردبه خاطرمن تحمل کردآخه چرابابااین کارانجام دادی چرااین کارکردی که من زجربکشم وعذاب وجدان داشته باشم.

بالاخره ما6ساعت زیرآواربودیم وتواین 6ساعت باهم حرف زدیم .گریه کردیم .خندیدیم .مامان صدازدیم ولی اون هیچ جواب نمی دادبعدمن به باباگفتم یعنی ممکنه مامان مرده باشه اره بابا بعدباباگفت نه دخترم مگه ندیدی که قول دادکه سه تایی پیش هم باشیم اون الان شایدازمادورهست که نمی شنوه صدای ما .منم قبول کردم گفتم باشه ولی باباهمش بهم می گفت نیلوحواست باشه یه بارنخوابی بابا وهمش می گفت مواظب باش خاک نخوری باشه دخترم .منم گریه می کردم می گفتم باشه بابا

بعداز6ساعت صدای عموم شنیدم که می گفت عمونیلوجون کجایی عموکجایی؟منم فریادزدم گفتم عمواینجااینجاهستم .اونم صدای منو شنید واومدبه طرف مابعدباباگفت نیلوعموت اومدمن دیگه رفتم دخترم خداحافظ من زمانی که سرم ازخاک اوردم بیرون به عموگفتم من خوبم بابانجات بدید حالش بدهست ولی عموگفت باشه توبیابیرون من اززیرآواراومدم بیرون ومنوبردن سوارماشین کردن ومن دیگه هیچ چیزنفهمیدم تاشب توماشین بودم ازهرکس می پرسیدم بابامامانم کجاهستن می گفتن بردنشون بیمارستان فرداتوهم می بریم پیششون.من بچه ساده هم قبول کردم گفتم باشه .ساعتای 11شب بودکه خالم یه دفعه اومدتوماشین وشروع کردگریه کردن وبوس کردن من هرچی می پرسیدم چی شده چیزی نمی گفت که یه دفعه گرفت گفت آخ بمیرم خاله که یتیم شدی اون موقع همه چیزفهمیدم ودنیاروی سرم خراب شدبیهوش شدم ودیگه چیزی نفهمیدم فقط ساعت5:28یه دفعه ازخواب پریدم وشروع کردم گریه کردن که عموم گفت اگه گریه نکنی می گیم کامبیزبیاپیشت وباهاش حرف بزنی من هم قبول کردم ولی دیگه هرچی صبرمی کردم دوستم نمی آمدساعت 7صبح شدوهمه ماشینهابه طرف بهشت زهرارفتیم اونجاتازه فهمیدم چه کسانی ازدست دادم وچه به روزم اومده ازماشین که پیاده شدم تعدادزیادی جسددیدم همه دورشون پتوپیچیده شده بودومظلومانه به خوابی عمیق فرورفته بودن.خالم دسته منوگرفته بودکه به طرف جسدهانروم .اماچنددقیقه بعدخالم روسریشومی خواست درست کنه که دست منوآزادکردومن زودرفتم به طرف جسدهااولین جسدی که پتوازروش زدم عقب جسددوستم عشقم یارهمیشگیم وهمه چیزم بودصورت وبدنی غرق ازخون داشت زمانی که سرم گذاشتم روی دستش همه جیق می زدن ومی گفتن کامبیزدوست خوبت هم تنهاگذاشتی اومدن منوبلندکنن که من قسم دادم گفتم من که دیگه اینارونمی بینم پس بذاریدحرفاموبزنم عموم گفت بذاریدراحت باشه بذاریدهرچی می خوادبگه .منم نشستم شروع کردم نگاه کردن عموم بابام مامانم  بچه های داییم وزن داییم دوتامامان بزرگم وبابابزرگم .

هرچی صداشون می زدم جوابمونمی دادن هرچی گفتم باباتوکه قول دادی بامن باشی توکه تاآخرین لحظه بامن حرف زدی چراحالابایدتنهاباشم ودرحسرت لمس کردن وبوس کردن دستهای مهربانت بمونم.

هرچی می گفتم مامان دیگه غذای کی من حدس بزنم دیگه باکی برم لباس بخرم دیگه جایزه معدلموازکی بگیرم مامان خیلی زودتنهام گذاشتین مگه همه جانمی گن مادربدون دخترش جایی نمی ره اماتوبدون من رفتی برای همیشه حالابگومن چه کارکنم بگو................................

عموتوکه همیشه جوابمو می دادی ومی گفتی بدون من هیچ جانمیری وگفتی برام برقص حالااومدم برقصم چرانیستی عموچراعمورفتی اونجادامادبشی وعروسی بگیری عموتوهمه برای عروسیت دعوت کردی ولی من که دوست خوبت بودم عشقت بودم منودعوت نکردی باشه.........................................درحسرت عروسیت می مونم

بچه هابلندشویدبیان دوباره بازی کنیم دخترداییم کجایی من بدون تودیگه چطوری پرتقال بخورم باکی شوخی کنم بابای من شماهاروبیشترازمن دوست داشت چون شماهاهمراه خودش بردبرای سفرولی منونبرد

 

مامانبزرگام وبابابزرگم برای شماهادیگه نمی دونم چی بگم چون زبونم بنداومده امااگه همتون منودوست داشتیدباخودتون می بردیدعموعروسیت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 23:12  توسط نیلوفرتنها  | 

 

 

 

 

 

به نام تنهاترین تنها

صبح روزپنج شنبه ساعت۶صبح که داشتم برای مدرسه آماده می شدم زلزله خیلی

کوچکی شد.بعد ما همه زیرچارچوب های درایستادیم و بعداز اینکه تمام شد صبحانه

خوردیم رفتیم سوار ماشین شدیم درراه بابا به من گفت مواظب خودت باش حواست

به زلزله باشه منم خندیدم گفتم باشه چشم بابای نگران.رسیدم مدرسه همه بچه

ها با هیاهوی فراوان می آمدن می گفتن زلزله متوجه شدید منم می گفتم آره ولی

زیادچیز مهمی نبود. 

زنگ کلاس خورد رفتیم کلاس اما چه کلاسی موضوع درس وبحث ماشده

بود زلزله.با معلمون خندیدیم گفتیم خانم شما هم ترسیدید؟ اما اون هیچ جوابی

نمی دادبالاخره کلاس تمام شد و زنگ تفریح زده شد همه بچه ها رفتیم یه

جانشستیم و درمورد فرارکردن از زلزله گفتیم یکی می گفت زلزله تمام شده بود ولی

من هنوز داشتم  فرار می کردم دیگری گفت من که اصلا فرار نکردم نشستم راحت

صبحانه خوردم به خاطر همین کارم مامانم دعوام کرد و بالاخره هرکدوم یه چیزی

گفتیم و خندیدیم بعد من گفتم بچه ها امتحانات ترم از شنبه شروع میشه ازکی شروع

می کنید به خوندن ازپنج شنبه یا ازجمعه .همه برای این حرفم خندیدن پرسیدم چرا؟ گفتن تو همین

الانم دست ازسردرس برنمی داری. زنگ خونه زده شد همه باهم خداحافظی کردیم انگار می دونستیم

آخرین دیدارمون هست رفتیم خونه هامون . زمانی که رسیدم خونه مامان گفت حدس بزن ببین 

نهارچی داریم چون این کار همیشگی من بود که غذا تشخیص بدم منم گفتم مامانم بوسم کرد منم اونو

بوس کردم یادش بخیر بعد گفت لباسهاتو بیرون بیار بیا نهار بخور نهار که باهم خوردیم مامانی وبابایی

رفتن برای استراحت ومنم تکالیفم انجام دادم بعد از یک ساعت مامان بایک لیوان شیر اومد گفت

بیاعزیزم بخورکه من هم درجواب اون گفتم نه من شیرخالی دوست ندارم بعداون رفت برام شیرموز

درست کرد . 

منم شیرموز خوردم و اماده شدم برای بیرون رفتن چون ماهمیشه عادت داشتیم عصرهابه مامان بزرگام

وبابابزرگم سربزنیم (من بابای مامانیم قبل ازاین حادثه ازدست دادم)اول رفتیم باباروزنامه

خریدبعدم رفتیم خونه مامان بزرگم(مامان مامانیم)زمانی که رسیدیم اونجامن

بدو بدو رفتم جلو و اونو بوس کردم اونم منوبوس کردگفت مامانی کجا بودی

؟درساتوخوندی؟بعددیگه بابامامانم اومدن باهم رفتیم داخل ساختمان مامان رفت

چایی درست کردوشیرینی هم آوردباهم خوردیم درحال خوردن بودیم که داییم بابچه

هاش اومد .

داییم ۲ تا دختر و 1 پسر داشت اونا هم اومدن چایی و شیرینی خوردن بعد زن داییم

که خیلی مهربون بودرفت برای همه میوه شست اومدمن درحال پرتقال خوردن بودم

که یه مقدارازآب پرتقال توصورت دخترداییم ریختم همه شروع کردن خندیدن بعدم اون

کرددنبال من ومی خواست منوبزنه امانتونست بالاخره خسته شد

ونشست. داییم گفت توهمیشه باعث شادیه همه هستی .فیلمی ازتلویزیون پخش

شدوهمه محوفیلم شدندامامن اون شب اصلاحوصله فیلم تماشاکردن نداشتم به

بچه ها گفتم بریم بازی کنیم اونا هم قبول کردن رفتیم باهم که وسطی بازی کنیم

اما توپ نداشتیم من گفتم بیان با چادر مامان بزرگ توپ درست کنیم بالاخره توپ 

درست شد و شروع کردیم به بازی کردن مامان بزرگ اومد دید و گفت با چادر نماز من

بازی می کنید بعدم خندید گفت یه چادر دیگه بردارید از تو پذیرایی هم بیادبیرون برین

تواین یکی اتاق بازی کنید ماهم چون خسته شده بودیم گفتیم نه دیگه بسه رفتیم

اسم و فامیلی بازی کردیم که من برنده شدم بعد دختر داییم به بابام گفت این

دختر شما خیلی اطلاعاتش زیاده همیشه اول میشه مواظبش باشیدیه دفعه

ندزدنش بابام خندیدگفت به باباش رفته . مامان به بابا گفت که دیگه بریم به بابا اینا

هم سربزنیم بعد ما خداحافظی کردیم با خانواده داییم و مامان بزرگم رفتیم خونه

مامان بزرگم (مامان بابایی) اونجا هم عمو-عمه-مامان بزرگم و بابابزرگم نشسته بودن

داشتن چایی می خوردن که ماهم رفتیم باهاشون چایی ومیوه خوردیم من بااین

عموم یعنی عموکامبیزم خیلی خوب بودم خیلی مثل خواهروبرادر مثل دوست مثل

رفیق خیلی دوستش داشتم اون شب فقط به هم دست دادیم بعدم هرکس به یه

کاری مشغول شد بابا روزنامه خوند بابابزرگ اخبار نگاه کرد مامان و عمه و مامان بزرگ

باهم حرف زدن بازم مثل همیشه مادوتادوست بیکاربودیم که عموگرفت به من گفت

نیلوفرجان شبی چطوری شاد نیستی منم گفتم آقا که ما رو تحویل نمی گیری

شاید یه دوست دیگه پیداکردی اره عمو؟ بعد اون ناراحت شدازاین حرفم

بلندشداومدطرف من و منو بوس کرد گفت : عمو من هیچ وقت هیچ کسو به توترجیح

نمی دم اینو بهت قول میدم حتی اگر قرار باشه بمیرم عشق و دوست من همیشه

توهستی اینو مطمئنا" باش . بعد یه دست ورزشکاری به هم دادیم رفتیم به شلوغ

بازی ها و خراب کاری هامون بپردازیم این قدر شلوغ کردیم که همه اعصابشون

خوردشدگفتن بسه دیگه بشینید بعد به عموگفتن

توکه بزرگی توچرا این کارامی کنی من به خاطراین حرف خیلی ناراحت شدم

وغمگینانه نشستم یک جادیگه حرف نزدم بعدعموگفت نیلوجون عمومنوتوکه کاری به

بقیه نداریم کارخودمون انجام میدیم مگه این شعارمانبودبعدم مامان بزرگ منوبوس

کردگفت بلندشوعزیزم هرکاردلتون می خوادبکنید مابلندشدیم که بریم درددل کنیم که

اون یکی عموم بازنش اومدبعدازسلام واحوالپرسی رفتیم تواتاق عموم

که عموم بزرگیم صدام زدگفت نیلوخانم ماروهم تحویل بگیرید منم رفتم گفتم مثلاچه

کارکنم؟ اونم گفت همون کاری که باکامبیزانجام میدی منم گفتم کامبیزعموی من

نیست دوسته منه اماشماعموی من هستیدوزن داریداونم گفت باشه بریدخوش

باشید اون شب به شوخی به عموم گفتم عموتونمی خواهی دامادبشی که من

توعروسیت برقصم اون خندید گفت عموالان برام برقص چراعروسیم که دراینده

هست .همیشه درزمان حال باش بعد مامان گفت نیلوجون اماده هستی که بریم

منم گفتم بله بعد عموم بوس کردم گفتم عمو برام دعاکن من ازشنبه امتحاناتم

شروع میشه برام دعاکن خیلی .

 

               

 

1-عزیزان هرکدوم که این متن می خونیدفاتحه بفرستید

2-ادامه ی داستان بعدم می نویسم چون دوباره داره خاطرات گذشته یادم میاد.حالم زیادخوب نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 10:6  توسط نیلوفرتنها  | 

امروز چون حالم زیادخوب نیست داستانم شروع نمی

کنم دراولین فرصتی که حالم خوب شد شروع به نوشتن

 می کنم راستی ازهمتون می خوام برام دعاکنیدکه

توامتحانات ترم موفق باشم تابتونم روحیه بگیرم وداستان

زندگی ادمی تنها تعریف کنم.  محتاجم به دعای همه

شماعزیزان

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 16:47  توسط نیلوفرتنها  | 

نمی دونم چی بذارم خودتون انتخاب کنید

زمانی که ازمادرمتولدشدم صدایی درگوشم طنین انداخت وگفت تاآخرعمرباتوهستم.ازاوپرسیدم توکیستی؟

جواب دادغم هستم ومن آن لحظه فکرکردم که غم عروسکی ست که من بااون سرگرم می شوم ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه ی غم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 16:40  توسط نیلوفرتنها  | 

غم انگیزترین حادثه زندگی

به نام تک نوازنده ی گیتارغم

به نام او که هرچه دارم ازاوست وهرچه ندارم به خاطر اوست به نام کسی شروع میکنم که سرنوشت منومی دونه وازاینده خوب یابدمن خبرداره .

آینده ای که به نظرخودم خیلی بدهست خیلیییییییییییییی

دیگه بسه

دیگه میخوام شروع کنم وداستان غم انگیزآدمی تنهاوناامیدبرای همه شماعزیزانی که به وبلاگم سرمی زنید بگم داستانی که ازخدامی خوام برای هیچ کدوم ازبندهاش نیاره من آخرین واولینش باشم .

می نویسم ازتو          ازتوای شادی ترین                    تازه ترین نغمه عشق

توکه سرسبزترین منظره ای   

  توکه سرشارترین عاطفه رانزدتوپیداکردم

وتوسنگ صبورم بودی          

 درتمامی لحظاتی که خدا  شاهدغصه واندوهم بود

به تومی اندیشم به تومی بالم  وازتومی گیرم  هرچه انگیزه درونم دارم

من شباهنگام    آن دم که تورانزدخودم می بینم

بهترین آرامش            برترین خواهش واحساس نیاز    دردلم می جوشد

روزهامی گذرد          عشق هاروبه خدایی شدن است

روبه برترشدن ازهرحسی که دراین عالم خاکی پیداست

ازهمین نقطه خاکی تاعرش دوستت  می دارم            اززمین تاخدا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 16:27  توسط نیلوفرتنها  |