تبليغاتX
دل نوشت زندگی زیباست

دل نوشت زندگی زیباست

ذهن سفیدگفت توتنهانیستی

***Happy new year***

به یادآن همه خوبان                که عاشقانه سفرکردند

سلام

چندروزبودداشتم فکرمی کردم چی بنویسم .ازهرکی هم که می رسیدم می گفت درمورده سال

جدیدبنویس امامن هیچ وقت درمورده هیچ فصل وهیچ سال وماهی مطلب ننوشتم ونمی دونستم چی

بنویسم امادیدم من که بایدبالاخره آپ کنم پس شروع کنم به نوشتن.

نمی دونم امسال ساله چی هست وآیاساله خوبی برام میشه یانه.الان ۳سال هست که بدون

باباومامانم سفره هفت سین می اندازم تنهابایاده اون عزیزام.ساله اولی که زلزله شده بودهمه می

گفتن که بمی هاعیدندارن حتی خواننده هاهم می خوندن امامن اصلا"اینوقبول نداشتم وازهمون ساله

اولم سفره هفت سین انداختم وهیچ توجهی به حرفه بقیه نکردم گرچه توی فامیلمون پخش شده بودکه

 نیلوفرباباومامانش فوت شدن ولی هفت سین انداخته این دخترخیلی کاره بدی کرده حداقل می بایست

 یک سال صبرکنه که ازمرگه باباومامانش می گذشت.وهزاران ازاین حرف

ها........................................

من آخرین پنجشنبه سال ۱۳۸۴رفتم پیش عزیزام ومامان وباباوخواهره جدیدموبهشون نشون دادم من

همیشه آخرین پنجشنبه های سال خیلی دلم میگیره اینقدراحساسه تنهایی ویتیمی می کنم که دیگه

حتی ازهمه وازخودم بدم میادمن پنجشنبه خیلی گریه کردم اصلا"نمی تونستم جلوی

خودموبگیرم.درسته کاره خیلی بدی کردم ولی اصلا"دسته خودم نبودهمین جوری اشکام می

ریخت.همه اومدن منوساکت کنن ولی به خدااصلا"دسته خودم نبودواینجاازبیتا(الهه سوتی گیران)معذرت

می خوام که حرفشوگوش نکردم بیتاجان خیلی ممنون ازاینکه همراه من اومدی بم ومن واقوامه

منوسرافرازکردی.راستی بیتامن یه عذرخواهی ازطرفه مربیان پرورشگاه وبقیه بزرگترهاازتودارم زیادبه

حرفشون توجه نکن ببخشیداگه چیزی گفتن.

داداش علی شمابهترین دوست.برادر.وهمراه ویاره من دراین مدت بودیدشماتنهاکسی بودیدکه

منوتنهانذاشتیدودرهمه جاراهنمایی وکمکم کردی.نمی دونم چطوری ازتون تشکرکنم ولی خیلی آدمه

خوبی هستین.دوستون دارم.

بقیه دوستام وخواهروبرادرای عزیزم که بعضی مواقع به من سرمی زنیدوبعضی موقعهامنوفراموش می

کنیدساله نوشماهاهم مبارک باشه ساله خوبی داشته باشین.

دیگه نمی دونم چی بگم همتونو دوست دارم امیدوارم سالی پرازشادی ونشاط درکناره خانوادتون داشته

باشید.دعای همیشه من درسال جدیداین هست که هیچ وقت زلزله نشه وهیچ بچه ای ازباباومامانش

 جدانشه.

من ساله۱۳۸۳خودم وعروسکی که مامانم برام گرفته بودهفت سین انداختم.

۱۳۸۴=خودم باقبرعموم باهم هفت سین انداختیم.

۱۳۸۵=؟

همتون دوست دارم         راستی الانا دیگه وقت روبوسیه       همتونومی بوسم

خیلی احساسه تنهایی ودلتنگی می کنم .کی میشه من یه ساله جدیدوبرم پیشه عزیزام هفت سین

بندازم.واونابهم عیدی بدن.راستی۳فروردین خاله بیتاخواهرخودم نذری میدن .همتون منزل خودتون

هست.یعنی من دارم دعوت می کنم اوناخبرندارن.ازهموتون می خوام که براشون دعاکنیدکه نذرشون

قبول بشه چون مامانه بیتاخیلی ناراحته نمی دونم چراولی خیلی هم دوست دارم بدونم برای چی .این

 نذری به خاطره بیتاهست اوناهرسال آخرماه صفرنذرشونومیدن.بیتاخیلی دوست دارم وازخدامی خوام

این نذری که مامان وبابات برای توانجام میدن هرسال قبول بشه وارزوشون برآورده بشه.

راستی نیکی جان تولدت مبارک انشاا..۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰وبیشترزنده وسرافرازباشی وساله خوبی داشته باشی.

همتون دوست دارم                منتظر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 10:25  توسط نیلوفرتنها  | 

گاهی ...........

گاهي نوشتن چه دشوار است و گاهي گفتن چه احمقانهِ
گاهي دو بال مي خواهم ، گاهي يک خط شعر و گاه يک عشق
گاهي نفسم مي گيرد و قلبم چنان به ديواره مي کوبد که گويا عاشق ست
گاهي قلبم ديوانه وار مي تپد ؛ گاهي به انتظار نفسهايي، نفسهايم به شماره مي افتد ؛ من گاهي عاشق مي شوم
گاهي سنگدل مي شوم و ستيزه جو و گاهي دامنم مريم وار پناه امنيست
گاهي من عاشق مي شوم و گاهي دلم از عاشق مي گيرد
گاهي بر او عشق مي ورزم چرا که معشوق اويم و گاهي دلگيرم از معشوقي
گاهي در سرم سودايي است ، گاهي ابر و باد و غروب ، گاهي خورشيد و دريا و طلوع نفسم را بند مي آورد و نيمه روشن دلگير غروب قلبم رامي گيرد ، گويا عاشقم
گاهي شب مرا به سکوت وا مي دارد گويا دلشکسته ام
گاهي نسيمي از لابه لاي برگهاي سبز دلم را مي لرزاند ، گاهي اضطرابي غريب مرا در بر مي کشد
گاهي عشق را به آغوش مي کشم و گاهي سنگدلانه عاشقي را مي کشم
گاهي خود را به بندي از عشق مي آويزم و گاهي روي از هر عاشقي مي گردانم

 

من تنها گاهي عاشقم يا گاهي بي عشق ؟؟


گاهي به بوي نم باراني دلخوشم ،گاهي دنيا قفسي است براي من
گاهي دلخوشم و گاهي مجنون سفر

من تنها گاهي دلخوشم يا گاهي بي قرار؟؟


گاهي روح من روح حقيرو آلوده ي عابري را در درياي عميق خويش مي شويد و گاهي چون قطره ي روغني درآب تن به اتحاد نمي دهد
من گاهي خداگونه مغرورم و گاهي به نرمي يک بيد تازه به اشاره ی سر انگشت کودکي خم مي شوم
گاهي براي رضايت قلبم به اشاره اي مي دوم و گاهي تن به تکاني براي آب زحمت نمي دهم

من تنها گاهي حرکت مي کنم يا گاهي مي ايستم؟؟


گاهي خود را به دستان بي رحم دلهايي مي سپارم که به سنگسار من دل بسته اند، زيرا که من گاهي کافرم
گاهي منصوروار به پاي دار مي روم و گاهي هزار منصور در من به سکوتي عظيم مي نشينند
گاهي آسمان و زمين به نام من افراشته است و گاهي به آرامي در جوي کثيفي از فراموشي و تاريکي مي خزم

من تنها گاهي ... يا گاهي... ؟؟ 

 

این متن خودم نگفتم ولی توی دفترخاطراته یکی ازدوستانم خوندم وخیلی خوشم اومدبه همین خاطر

نوشتم توی وبلاگم که دوستانه دیگه هم بخونن.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 13:39  توسط نیلوفرتنها  |