تبليغاتX
دل نوشت زندگی زیباست

دل نوشت زندگی زیباست

ذهن سفیدگفت توتنهانیستی

برگشت.........

 

سلام

خوبین خواهروبرادرای عزیزم؟

چه خبرا؟چه کاراکردین؟عیدتون خوب بود؟کجاهارفتین؟۱۳به درچه طوربود؟

بازم مثل همیشه موندم چی بنویسم وچه کارکنم.

ولی می خوام درمورده چندروزه تعطیلیه عیدبنویسم.

ازاول تا۷فروردین کرمان بودیم وبعدم رفتیم شمال وصبح ۱۴رسیدیم تهران

وتاشب ساعت۱۰:۵۰تهران بودم برای بدرقه بیتا.

بیتاکه پروازکردماهم با خانواده اونابرگشتیم کرمان ومن از۱۶فروردین رفتم

مدرسه.خیلی خوش گذشت و۱۳به درمن پیشه خالم بودم وبابچه های

اونارفتیم گردش وخیلی خیلی خیلیییییی خوش گذشت.

 

راستی ۱خبره خوب دارم و۲تاخبره بدبراتون دارم.

۱-بیتادیشب ساعت۱۰:۳۰برگشت.ولی ........................

بد:۱-بیتاهنوزبامن آشتی نکرده ومن دیگه خیلی خسته شدم.

۲-دایه بیتافوت کرده.وجایه خالیه اون ولی این هست که کسی استقباله

بیتانرفت به غیرازباباش وپسرعموش.

لطفا"براشون فاتحه بخونید.

همتون دوست دارم     منتظرنظراته تون هستم.

چی بگم که خیلی تنهام                 می دونی یاری ندارم

چی بگم که غیره غصه                     دیگه دلداری ندارم

هیچ کسی پانمی ذاره                      به سراچه خیالم

هیچ کسی ندادجوابه                      این سواله بی جوابم

هرکی اومددو سه روزی                  ازدلم بازیچه ای ساخت

دله من مثل عروسک                     ساده بود دل به دلش باخت

گله وگلایه ای نیست                        بی وفایی رسم عشقه

عاشقاتنهامی مونن                           تنهایی مرامه عشقه 

 

                       

عیدیه من به همه خواهروبرادرای گلم.دوستون دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 16:52  توسط نیلوفرتنها  | 

تنهاشدم.

سلام

بدون هیچ مقدمه ای حرفامومی زنم چون خیلی تنهام خیلی دلتنگم.

داداشاوخواهرهای عزیزم من دیگه نمی تونم تحمل کنم هردفعه که می خوام خوب بشم ولی نمیشه من

 این وبلاگ بوجوداوردم که حرفهای دلموبزنم ودرددل کنم ولی ......................................

من درپست قبلی نوشته بودم ساله ۱۳۸۵=؟ وهرکدومتون جواب این علامت سوال چیزی دادید بیتا(الهه

سوتی گیران)گفت من وبلفی.من ازاین حرف خیلی خوشحال شدم.انگارکه ساله ۱۳۸۵داره باخوبی برام

شروع میشه.واین اتفاق افتادومن بااونارفتم خونه خالش وهفت سین انداختیم .اماکاش نرفته بودم.

بیتا پنجشنبه آخرسال۱۳۸۴همراه مااومدبم وعزیزای منودیدومنم اونوبه همه نشون دادم.بیتایک سگ داره

 به نام بلفی اون بلفی خیلی دوست داره حتی بیشترازباباومامانش.اما اون بخاطراسرارهای

باباومامانش وداداش علی ومحمدهمراه من اومدبم .وکلیدخونشونودادبه دخترخالش که به بلفی غذابده

ومواظبش باشه چون خالش اجازه نمیده که سگ ببرن توخونشون.ماباهم رفتیم بم وظهرجمعه

برگشتیم.برای من که خیلی خوش گذشت ولی نمی دونم برای اون خوش گذشت یانه؟

دخترخالش بلفی برده حمام وبدون اینکه  خشکش کنه بردش بیرون وبلفی سرماخورده زمانی که

مابرگشتیم واون فهمیدخیلی ناراحت شدبه من چیزی نگفت چون من خودم همش درحال گریه کردن

بودم ولی هرچی که ازدهنش دراومدبه دخترخالش وهمه گفت.امابالاخره اروم شدوبابلفی رفت توی

اتاقش.اون هرروزازش به خوبی مواظبت می کردونمی گذاشت بدتربشه.

دوشنبه عصرکه همه دعوت بودن خونه خالش اون بلفی بردحمام وخودشم رفت خونه دوستش که

وسایلشوبگیره.بعدبه پسرعموش که اونم قبلا"سگ داشت گفت که بلفی ببره دکترببینه چطورشه.من

وهمه بچه هاباهم اونوبردیم پیشه دکترش.ولی دکترخودش نبودوپرستاری که اونجابودبه بلفی آمپول

 زدوبلفی ساکت شداومدیم دادیم بلفی به بیتا.ولی..........................................................

بیتاهرچی بابلفی بازی می کردوبهش می گفت کاری انجام بده اون اصلا"توجهی نمی کرد.اشکان

(پسرعموش)گفت بخاطره آمپوله چندساعت صبرکن خوب میشه.همه رفتیم تواتاق وبلفی توی

راهروموند.

اهنگ سال۱۳۸۵به صدادراومدوبیتاباشوروذوق فراوان بلندشدرفت به طرفه بلفی که همه براش خندیدن

وگفتن توحیوان پرستی بچه.اول بایدباباومامانتوببوسی.امااون مثل همیشه کاره خودشوکردورفت به طرفه

بلفی.اماهرچی بلفی صدامی زداون جوابی نمی دادهمه مااونومسخره کردیم وگفتیم بلفی تحویلت

نمی گیره.رفت جلوتردیدکه بلفی چشماش بسته است زمانی بقلش کرددیداون مرده ماهمه که داشتیم

به همدیگه تبریک می گفتیم یه دفعه دیدیم بیتادادزدوگفت بابابیابلفیم مرده.همه رفتیم ودیدیم بلفی

مرده.همه خیلی ناراحت شدن وخالش بیتاگرفت توبغلش وگفت خاله اروم باش شایدمرگش فرارسیده

بود.امااون اصلا"توجه نکرد.می خواستن بلفی ببرن که دیگه اونو نبینه .امااون بلفی ازدستشون گرفت

وخونشون که همون نزدیکی هابودرفت وتمامه درهای خونه قفل کردوتاصبح نه جواب موبایل ونه تلفن ونه

ایکفون داد.ساعت های ۱۲بودکه باباش خیلی نگران شده بودرفت درخونه والتماس می کردکه

بیتادربازکنه اماهیچ فایده ای نداشت.اون حالش بدشدوبردیمش دکتر.دکترهم بستریش کردوگفت فشاره

عصبیه زیادی بهش اومده.محیط دورش اروم کنید.

همه اومدیم خونه وتاصبح کنارش نشستیم.وهیچ خبری هم ازبیتانداشتیم.صبح که شدمامانه بیتارفت

درخونشون وگفت بیتابیابیرون دیگه بابات مریض شده اون داره می میره.درهمین حین بیتادرحالی که

چشماش ازاشک پربودوتمامه صورت وچشماش قرمزشده بودوبلفی دستش بوداومدپایین وگفت باباچی

شده؟

اون اومدپیشه باباش وباباشوصدازدوگفت بابابلندشومن دیگه نمی خوام ازشماجداشم.من می دونم اون

 تصادف تقصیره شمانبوده.ولی بابااین حق به من بده که نتونم باشماهاخوب باشم.اوناباهم گریه کردن

وبلندبلندحرف زدن.

بیتاگفت بابایه خواهش دارم.من برای اولین بارهست که ازشماخواهش می کنم چون من همیشه می

گفتم بایداین کارانجام بدین ولی الان یه خواهش دارم که بلفی کناره خودم جایی که من بایددراینده خاک

 بشم خاک کنید.اوناهم قبول کردن وهمه رفتیم بلفی خاک کردیم .

وآخرین حرفی هم که بیتابه من زدگفت نیلوفرامیدوارم ساله خوبی داشته باشی گرچه ساله من بدون

بلفی سیاه هست. امابرای تودعامی کنم ساله خوبی داشته باشی وتوباعث مرگه بلفی ومریضیه بابام

 شدی.

وازاون شب دیگه بامن حرف نزدوگفت من کسی به نام نیلوفرنمی شناسم.حتی زنگ می زدم مثل یه

ادم معمولی بامن برخوردمی کردوتوخونشونم منوتحویل نمی گیره.

بیتامی دونم میای وبه وبلاگه من سرمی زنی ولی بیتاجان به خدابه ارواح خاک عزیزام تقصیره من

نبوداگه هم فکرمی کنی بوده من معذرت می خوام غلط کردم.

بیتامن خیلی تورودوست دارم خواهش می کنم تنهام نذار.من دیگه طاقت سختی ندارم .

بیتامن دلتنگم ازدوریه تو.بیتادستای گرم ومهربونتودوباره به من ببخش.

بیتاخواهش می کنم بامن آشتی کن.

ازهمه خواهروبرادرای خوبم می خوام که شماهم ازاون بخواهین که بامن آشتی کنه .

خواهش می کنم کمکم کنید.

وبلاگه بیتا(الهه سوتی گیران)جزپیوندام هست.

کمکم کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 17:25  توسط نیلوفرتنها  |