تبليغاتX
دل نوشت زندگی زیباست - ای دیده خون بباراشک تمام شد

دل نوشت زندگی زیباست

ذهن سفیدگفت توتنهانیستی

ای دیده خون بباراشک تمام شد

اول سلام امیدوارم که همه خوب باشید

حرفام خیلی زیادبودامانمی دونم چی شدکه بلگفا ثبت نکردتمام ماجرابم رفتن

وبرگشتنموتعریف کرده بودم امادیگه نشد

حالاخلاصه ای ازحرفام می نویسم

رفتم بم پیش عزیزام وباباومامانه جدیدموبهشون نشون دادم.

رفتم خونمونووارگ بم دیدم ودرارگ بم دوستم شیمادیدم که باباباومامانش بودوخیلی

هم خوشحال.

اون خبرنداشت که من باباومامانموازدست دادم به همین دلیل این سوال ازم

پرسیدومن گریه کردم اونم همراه من گریه کردوتسلیت گفت

به گوسفنداشیرینی وآب دادم

ازبم برگشتم ولی خیلی ناراحت وغمگینم

چون خواهرم به خاطرمن تصادف کرد

عموم ازدستم ناراحت هست

داداش جاویدباهام قهرهسته

باخواهرم به خاطرسگش دعواکردم یعنی دعوانکردم فقط گفتم من ازسگ می ترسم

فقط گفتم اونوازمن دورکن اونم ناراحت شدازاین حرفم

به کمکه همتون احتیاج دارم لطفا"کمکم کنید

باخواهرم صحبت کنید که منوببخشه

به داداش جاویدبگیدمگه من چه کارکردم اگه کاری هم کردم ببخشید

اگه می خواهیدکمکم کنیدهرچه زودتر

خواهش می کنم

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 12:52  توسط نیلوفرتنها  |