خداحافظی خواهرکوچلوی شماازهمه
من دارم میرم ولی خیلی ناراحت وغمگین منودارن می برن من نمی خوام
شماهاروتنهابذارم.
دیگه خسته شدم چندروزبودکه خیلی تنهابودم نه کامپیوترداشتم نه کسی بهم
سرمی زدنه کسی بهم زنگ می زدخیلی تنهابودم خیلی........................
دیروزدیگه برای همیشه تصمیم گرفتم که بمیرم وراحت بشم چون نه کسی
منودوست داره ونه کسی به فکرمن هست عموموازدست دادم عمویه جدید
پیداکردم باباومامانمو ازدست دادم ولی باباومامانه جدیدپیداکردم خواهروبرادر
نداشتم خواهروبرادرجدیدپیداکردم وبه خودم گفتم که من یه خانواده جدیدپیداکردم
بایدبااونازندگی کنم واخلاقموخوب کنم.من این تصمیموگرفتم که تبدیل بشم به
نیلوشادولی نشدچون همه منوتنهاگذاشتن ورفتن.عموم دیگه ماله من نیست
عموکسی دیگه شده عمودیگه ندارم.بابام داره میره تاچندماهی ودیگه هم نمیادومن
تنهام.مامانم سرش خیلی شلوغ شده وکارخیلی زیادی داره خواهروبرادرام همشون
سرگرم زندگی ومشکلاته خودشون هستن من موندم وهزاران غم واندوه دیروزتولد
خواهرم بودساعت۷صبح زمانی که می رفتم مدرسه بهش زنگ زدم وتبریک گفتم
امااون ازخواب بیدارشدوزیادمنوتحویل نگرفت ولی من می خواستم اولین نفرباشم که
بهش تبریک می گم دیگه مهم نیست برام هیچ چیز.همه منوتنهاگذاشتن دکترم گفت
اگه قرصاتونخوری برای همیشه تویه اتاق زندانیت می کنیم ودیگه هم هیچ کس
باهات خوب نیست منم قبول کردم وگفتم باشه من قبول دارم من اگه یه جازندانی
باشم خیلی بهتره.من به همه قول دادم که دیگه اسم خودکشی ومرگ نبرم ولی به
شرط اینکه منو تنهانذاریدمن به قولم عمل کردم ولی هیچ کس به قولش عمل نکرد .
دیروزوقتی ازمدرسه برگشتم نهارخوردم ورفتم تواتاقم ودیگه نیومدم بیرون عموم وزن
عموم رفتن بیرون برای خریدمن تنهابودم توخونه وازتنهایی خودم استفاده کردم ورفتم
دستشویی ودراونجاگرفتم رگ دستموزدم بعدازاین کارم دیگه هیچ چیزنفهمیدم
وافتادم روی زمین دیگه هیچ چیزنفهمیدم تااینکه یه دفعه دیدم توبغل بابام هستم
وداره به من سرم وصل می کنه چشماموبازکردم ودیدم که هنوززنده هستم خیلی
ناراحت شدم وهمون موقع زدم زیر گریه وگفتم خدایابسه دیگه کارموتمام کن سرم
کشیدم ودیگه نذاشتم کسی بهم سرم وصل کنه همه رو ازخودم دورکردم بعدبابام گفت
باشه هرجورراحتی ولی من نمی رم سفربخاطرتومی مونم خواهرتم فرداصبح داره
میادالانم خیلی نگرانت هست می خواهی باهاش صحبت کنی روزه تولدشه
ناراحتش نکن کادوتولدتوبه اون این هست که الان ارام باشی وبذاری ماکارمونوبکنیم
منه احمقم قبول کردم وبعدباخواهرم حرف زدم اون برام جک گفت وباهم خندیدیم
بعددیگه خواب رفتم بدون اینکه بااون خداحافظی کنم.
صبحی ساعت۷:۳۰رسیدکرمان ومارفتیم دنبالش اونورسوندیم خونشون ومن بابقیه
رفتم بم پیش عزیزام الانم یه ۳۰دقیقه هست که رسیدیم ومن اومدم اپ کنم وباهمه
خداحافظی کنم حتی یه اف هم نداشتم حتی یکی به همین دلیل می گم من تنهام
عموی عزیزم خداحافظ امیدوارم که به ارزوتون برسید
داداشای عزیزم خداحافظ نیلورفت وشماهاهم دیگه ناراحت وغمگین نیستین
خواهرای عزیزم خداحافظ دعاکنیدبمیرم من بالاخره این کاروبه پایان می رسونم
باباومامانه عزیزم نمی دونم چی بگم ولی خیلی دوستتون دارم ممنون که بامن بودید
داداش علی شمااولین داداشم بودیدمن به شماقول دادم که دیگه این کارونکنم ولی
من خیلی تنهام داداشی چراخدانمی ذاره من بمیرم؟چرابایداین قدرزجربکشم
چراهردفعه به داروهام اضافه میشه؟
خواهروبرادرای عزیزم هرکدوم که منوادنکردیدادکنیدچون باهرکدومتون جداگانه کاردارم
خدانگهدارهمه شما دوستتون دارم
