تبليغاتX
دل نوشت زندگی زیباست -

دل نوشت زندگی زیباست

ذهن سفیدگفت توتنهانیستی

               

ادامه ی داستان غم واندوه آدمی تنها(نوشتن درشبی بد)

 

عموم گفت باشه دعامی کنم امیدوارم موفق باشی بعددیگه ماخداحافظی کردیم اماعموم برداشت گفت نمیشه امشب دوسته من کنارم بخوابه وکنارمن باشه مامان گفت:نه اون بایداستراحت کنه ازشنبه امتحاناتش شروع می شوندوبایدصبح بلندشوددرس بخوند.عموهم گفت باشه بروعموولی مواظب خودت باش.بعدمنوبوس کردگفت دیگه غمگین نباشی باشه عمواین آخرین شبی باشه که توغمگین هستی منم گفتم باشه به شرط اینکه توهم هیچ وقت منوتنهانذاری .بعددیگه همه خسته شده بودن ازحرف زدنه ما. گفتن بسه دیگه چه قدرحرف می زنید منم خندیدم گفتم حسودیتومیشه .باباگفت نه شمادوتاخیلی پرحرف هستید.

بالاخره خداحافظی کردیم .زمانی که رسیدیم خونه همه رفتیم لباسامون بیرون آوردیم شام خوردیم وبه تماشای تلویزیون پرداختیم درحال تماشاکردن بودیم که زلزله شدتقریبا"ساعت8:25بودکه مامان منوگرفت توبغلش.زلزله زودتمام شدومن خوابم گرفت که رفتم روی تختم خوابیدم که دوباره زلزله شدوبابامامان هردوتااومدن تواتاق من ومنوصدازدن چون من اصلا"متوجه نشدم فکرکنم ساعت10بودبعدباباگفت بیابریم پیش مابخواب اینجاتنهانخواب. منم باهاشون رفتم بعدباباگفت مواظب خودتون باشیداگه دوباره زلزله شدبریدزیرچارچوب های در وایستید والانم راحت بخوابیددرحال حرف زدن بودیم که تلفن به صدادراومدمن تلفن جواب دادم دوستم بودیعنی عموم بودکه بانگرانی گفت نیلوجون بابات هسته منم گفتم بله هست ولی چرااینقدرنگرانی عزیزم .گفت چیزی نیست من که نگران نیستم چراالکی چیزی می گیدبعدگوشی دادم بابااون باباباحرف زدوگفت بیان اینجاکنارهم بخوابیم وکنارهم باشیم اگراتفاقی افتادبعدبابابه مامان گفت ولی مامان گفت نه هواسرداست انشاا....اتفاقی نمی افتدبعدعموگفت خوب پس مواظبه خودتون باشیدوخداحافظی کردوبهباباگفت دوست منوببوسیداونم خندیدگفت باشه تلفن که قطع شدداییم زنگ زدکه بابابهش گفت چندلحظه صبرکنیدوبعدمنوبوسیدوسلام واحوالپرسی کردن بعدداییم گفت که زلزله متوجه شدیدباباگفت بله متوجه شدیم داییم گفت مواظبه خودتون باشیدواون کوچلوی شیطون هم کنارخودتون بخوابانیدیه بارلجبازی نکنه بره تواتاقش بعدباباخندیدگفت نه اون خیلی ترسیده اومده کنارما.بالاخره داییم خداحافظی کردوتلفن قطع شدیک ساعت 3تایی کنارهم نشستیم وحرف زدیم ساعت11:30شدکه دیگه رفتیم خوابیدیم کاش نمی خوابیدیم کاش..........................

خوابیدیم وساعت 4:30دوباره زلزله شدهرسه نفرمون باهم بلندشدیم ولی این دفعه دیگه چراغی روشن نکردیم اماکاش من احمق چراغ روشن می کردم وشکاف های دیوارمی دیدم ولی دوباره باباگفت بخوابین دیگه تمام شد این آخرین باربودامامن گفتم بریم توماشین بخوابیم بازهم مامان گفت نه هواخیلی سرده بخواب عزیزم هیچی نمی شه خوابیدم ولی نگران وترسان .گرفتم هردوتابوس کردم باباپرسیدچراچی شده نیلوجون؟گفتم هیچی بالاخره اینقدرگیردادن که من گفتم :می خواستم اگه خدایی نکرده چیزی شدخداحافظی کرده باشم این حرف که زدم مامانم اشکاش ریخت گفت نه عزیزم هیچی نمی شه ماهمیشه کنارهم هستیم منم اشکاشوپاک کردم گفتم انشاا...خداکنه همینطوری باشه بعدباباگفت نیلوچطوری چیزی حس می کنی گفتم نه فقط یه کم نگران هستم باباگفت نگرانی بی موردهسته امامن احساس می کردم که ازامشب یه اتفاقی برام می افتدولی چه فایده ............................که هیچ کاری انجام ندادم

ساعت وداع فرارسیدساعت 5:28بودکه زلزله ای شدید شروع به لرزاندن وتکان دادن خانه ها وادمهاشدبابام تنه خودش انداخت روی سرم که سرم اسیبی نبیندولی خودش................................................

آخه ای خداچرابایداوفدای من بشه آخه چرا مگه من کی هستم وچه قدرارزش دارم که باعث ازدست دادن جان بابام میشه آخه ای خداکی به سوالاتم جواب می ده ؟چقدربایدصبرکنم ؟منم که بچه هستم تایه اندازه ای صبردارم ؟دیگه صبرم داره تمام میشه کمکم کن

نمی دونم دیگه هیچ چیزنمی دونم فقط اینومی دونم که من باعث این کارشدم من باعث مرگ بابام شدم من...............................

هرسه نفرمون رفتیم زیرآوار امامامانم ازمادوربودمن وبابام کنارهم بودیم وپاهای من کناربابام بودوروی بابام تیرآهن خیلی بزرگی بودیعنی اگراون تکان می خوردتیرآهن روی پاهای من می افتادومن پاهام برای همیشه ازدست می دادم ولی اون این دردبه خاطرمن تحمل کردآخه چرابابااین کارانجام دادی چرااین کارکردی که من زجربکشم وعذاب وجدان داشته باشم.

بالاخره ما6ساعت زیرآواربودیم وتواین 6ساعت باهم حرف زدیم .گریه کردیم .خندیدیم .مامان صدازدیم ولی اون هیچ جواب نمی دادبعدمن به باباگفتم یعنی ممکنه مامان مرده باشه اره بابا بعدباباگفت نه دخترم مگه ندیدی که قول دادکه سه تایی پیش هم باشیم اون الان شایدازمادورهست که نمی شنوه صدای ما .منم قبول کردم گفتم باشه ولی باباهمش بهم می گفت نیلوحواست باشه یه بارنخوابی بابا وهمش می گفت مواظب باش خاک نخوری باشه دخترم .منم گریه می کردم می گفتم باشه بابا

بعداز6ساعت صدای عموم شنیدم که می گفت عمونیلوجون کجایی عموکجایی؟منم فریادزدم گفتم عمواینجااینجاهستم .اونم صدای منو شنید واومدبه طرف مابعدباباگفت نیلوعموت اومدمن دیگه رفتم دخترم خداحافظ من زمانی که سرم ازخاک اوردم بیرون به عموگفتم من خوبم بابانجات بدید حالش بدهست ولی عموگفت باشه توبیابیرون من اززیرآواراومدم بیرون ومنوبردن سوارماشین کردن ومن دیگه هیچ چیزنفهمیدم تاشب توماشین بودم ازهرکس می پرسیدم بابامامانم کجاهستن می گفتن بردنشون بیمارستان فرداتوهم می بریم پیششون.من بچه ساده هم قبول کردم گفتم باشه .ساعتای 11شب بودکه خالم یه دفعه اومدتوماشین وشروع کردگریه کردن وبوس کردن من هرچی می پرسیدم چی شده چیزی نمی گفت که یه دفعه گرفت گفت آخ بمیرم خاله که یتیم شدی اون موقع همه چیزفهمیدم ودنیاروی سرم خراب شدبیهوش شدم ودیگه چیزی نفهمیدم فقط ساعت5:28یه دفعه ازخواب پریدم وشروع کردم گریه کردن که عموم گفت اگه گریه نکنی می گیم کامبیزبیاپیشت وباهاش حرف بزنی من هم قبول کردم ولی دیگه هرچی صبرمی کردم دوستم نمی آمدساعت 7صبح شدوهمه ماشینهابه طرف بهشت زهرارفتیم اونجاتازه فهمیدم چه کسانی ازدست دادم وچه به روزم اومده ازماشین که پیاده شدم تعدادزیادی جسددیدم همه دورشون پتوپیچیده شده بودومظلومانه به خوابی عمیق فرورفته بودن.خالم دسته منوگرفته بودکه به طرف جسدهانروم .اماچنددقیقه بعدخالم روسریشومی خواست درست کنه که دست منوآزادکردومن زودرفتم به طرف جسدهااولین جسدی که پتوازروش زدم عقب جسددوستم عشقم یارهمیشگیم وهمه چیزم بودصورت وبدنی غرق ازخون داشت زمانی که سرم گذاشتم روی دستش همه جیق می زدن ومی گفتن کامبیزدوست خوبت هم تنهاگذاشتی اومدن منوبلندکنن که من قسم دادم گفتم من که دیگه اینارونمی بینم پس بذاریدحرفاموبزنم عموم گفت بذاریدراحت باشه بذاریدهرچی می خوادبگه .منم نشستم شروع کردم نگاه کردن عموم بابام مامانم  بچه های داییم وزن داییم دوتامامان بزرگم وبابابزرگم .

هرچی صداشون می زدم جوابمونمی دادن هرچی گفتم باباتوکه قول دادی بامن باشی توکه تاآخرین لحظه بامن حرف زدی چراحالابایدتنهاباشم ودرحسرت لمس کردن وبوس کردن دستهای مهربانت بمونم.

هرچی می گفتم مامان دیگه غذای کی من حدس بزنم دیگه باکی برم لباس بخرم دیگه جایزه معدلموازکی بگیرم مامان خیلی زودتنهام گذاشتین مگه همه جانمی گن مادربدون دخترش جایی نمی ره اماتوبدون من رفتی برای همیشه حالابگومن چه کارکنم بگو................................

عموتوکه همیشه جوابمو می دادی ومی گفتی بدون من هیچ جانمیری وگفتی برام برقص حالااومدم برقصم چرانیستی عموچراعمورفتی اونجادامادبشی وعروسی بگیری عموتوهمه برای عروسیت دعوت کردی ولی من که دوست خوبت بودم عشقت بودم منودعوت نکردی باشه.........................................درحسرت عروسیت می مونم

بچه هابلندشویدبیان دوباره بازی کنیم دخترداییم کجایی من بدون تودیگه چطوری پرتقال بخورم باکی شوخی کنم بابای من شماهاروبیشترازمن دوست داشت چون شماهاهمراه خودش بردبرای سفرولی منونبرد

 

مامانبزرگام وبابابزرگم برای شماهادیگه نمی دونم چی بگم چون زبونم بنداومده امااگه همتون منودوست داشتیدباخودتون می بردیدعموعروسیت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 23:12  توسط نیلوفرتنها  |